تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

نام تو را که خواندم ، چیزی میان ِ دلم گر گرفت و گلویم سوخت
یخ این نگاه ِ شیشه ای اما !
شاید هنوز، کم عاشقت شده ام
شاید
نمی دانم...
انگار این روزها حسود شده ام ،
به تو!
به تو که مثل ِ همه  چیزهای نادیدنی ، به دلم مدیونی!
مثل ِ احساس دلتنگی ام، وقتی مشت می شوم به دستانت!
مثل ِ احساس ِ درد وقتی، به دلم هیچ چیز راه نمی گیرد
مثل ِ وقتی که می شوم حجم ِ خاموش و بادکرده ی تنهایی..
مثل ِ احساس ِ دوست داشتن ات وقتی، ضربان می شوی و قلبم انگار تندتر می زند هربار...
این روزهاحسود شده ام
به خودم انگار!
به خودم که مثل ِ همه  چیزهای گم شده ، به تو مدیونم!
وقت ِ گره شدنت میان ِ دلم !
درد شدنت!
هست شدنم!
دست شدنت
باز شدنم
راه شدنت
یافت شدنم...
........................

مه سیما!
دلتنگی برقرار است و زندگی برقرار و من بین ِ این دوقرار!  بی قرار...بی قرار...

از یاد رفته!
وقتی نمانده است
روزهای نیامده ات حتی، وقتشان سرآمده است
آدم نمی شوی؟؟...

فقط خودم و خودت:  
دلم مثل ِ گنجشکهای جفت گم کرده، لابه لای شاخه های نگاهت پَرپَر می زند
و تو در بی هوشی ِ این لحظه های عجول، مثل ِ آوازی
مثل ِ نسیمی
خوابی
یادی
می روی و می روی ومی روی ...
رامت نمی شوم
هوشت با من است؟

+ نوشته شده در 88/07/12 توسط مریم |



تو را چه می شود که از بی تابی ِ این درد، رحلت نمی کنی؟
مرا چه می شود که از این قصه ی تکراری ِ سرد، هجرت نمی کنم؟....
تو را میان ِ دلم کاشته است دستی!........دستی!
مگر ممکن ام می شود ، به تو نیندیشم؟
به خدا نمی شود..
تو را به آبِ دیده، آب می دهم هر شب؛
به خون ِ دل
به آه ِ شبانه ام تاب می دهم هر شب؛
به ماه
به این نگاه ِ شکسته ام، نور می دهم هر شب!
عزیز!.........
عزیز!...
تو را اگر هوس ِ نیامدن ات ، روئید
اگر گل کرد،
بمان و نیا مثل ِ تمام ِ این همه سالهایی که آمده است و نیامده ای!
مرا همین اشتیاق ِ آمدنت ، هست می کند هر دم
اشتیاق ِ آمدنت.......آمدنت!
عزیز!
عزیز!
تو را به حرمت ِ آن دستهای بارانی
مگو که سهم ِ من از عشق و انتظار و سکوت؛ تنهائی ست...
برای من ِ دلتنگ هین اشتیاق ِ آمدنت، دنیائی ست...

غمت به پنجره می کوبد،  وقت ِ شب چراغان است
مگو برانمش از در؛ میهمان حبیب ِ جانان است
به عشق می کنم این در گشوده و به این دل ِ تنگ
که بشکند از فکر و خیالم ، همه شبه و رنگ...


..........................

مه سیما!
علی گفت"حق را بشناس، اهل ِ حق را خواهی شناخت"
حق را با کدام میزان سنجش می کنند تا اهلیت ِ خویش را بیابم؟


از یاد رفته!
بهشت یعنی تو، وقتی" بودن" را سزاوار آمدی..
من باور نمی کنم که هر گونه بودنی!! ، "بودن" است...

+ نوشته شده در 88/07/07 توسط مریم |


شده ای غم ِ دل، آهِ شبانه ای! خوب است؟!
شده ام خویش را چو بیگانه ای ، خوب است؟!
تو که افسون ِ دل شدی و دل ز من کندی
من شدم دست گرد ِ هر بهانه ای، خوب است؟!
دل ِ من قهر کرده و به روی ایمانم،
قفل کرده در که چرا نیامده ای ، خوب است؟!
ای همه ناز ، از نیازم نمی پرسی
تو که از ناز و نیاز هم سرآمده ای،خوب است؟!
تا که رفتی ز برم،  اسطوره ی تنهایی !
من بریدم دل ز عشق افسانه ای، خوب است؟!
تو اگر نایی و گرم بشکنی عهدت
شده ای شمع ِ این دل پروانه ای، خوب است؟!

...........................

مه سیما!
پنداری با دلم نرم شده ای!
نمی دانم!
شاید این دل است که با تو گرم شده است...


از یاد رفته!
حسادت، یار ِ خاک نخورده ی عشق است ؛ عشق ِ به خویشتن!!
 اگر این یار ِ سست ریشه شود همنشین ِ دل؟!

خوشا آنان که ریشه هایشان از تاریکیهای خویش گذشته است و به چشمه های همیشه جوشان قلب ِ جهان رسیده است...

 

+ نوشته شده در 88/07/02 توسط مریم |


دیگربه خدا، بند ِ خیالت نمی شوم
سوگند می خورم که وبالت نمی شوم
دانم که در دولت ِ تو "دوستی" را وفاست
من که شکسته ام!.عهد ِ محالت نمی شوم
دیدار ِ تو را چشم ِ بصیرت شهنشه است
من کور ِ مادرم! گدای جمالت نمی شوم
در ازدحام منتظرانت، ای زیباترین ِ خلق!
من زشت ترین! خار وصالت نمی شوم
ظلمت نشین ِ غمم ، ای ماه ِ بدر ِ عشق
زین پس ،مه ِ تاریکِ هلالت نمی شوم


مه سیما!
سایه ات سنگین است!
من که در امتحان تو مردودم،
بگذار حاشیه نشین ِ نگاه تو باشم...

از یاد رفته!
میوه ی صبر چیدنی ست!
چشیده ای؟
افسوس که هنوز ذائقه ات کال مانده است!

خودمانی:
دلم گرفته اونقدی که خیالت بهش قد نمی ده
می خوام شکایت کنم ازاشتیاقت که بَرم می داره می بره بالا و یه هویی از اون بالا پرتم می کنه پایین
بگو دست از دلم برداره
دردم میاد
هر کاز کنی بهت مومن نمی شم، ذاتم خرابه
خواستی خرابت باشم ، خوب هستم
دیگه از آباد شدنم گذشته...
این شب رو هم می گذارم و میرم با هر چی دوست داشتن و نیازو دلتنگی و تنهائییه
با هر چی نفرت و خشم و تاریکیه
میرم و میرم تا برسم به اون روزی که یا دست از دل ِ هم برداشته باشیم یا دلامون رو با هم یکی کرده باشیم  

+ نوشته شده در 88/06/28 توسط مریم |


"درود بر آنان که سزاوار درودند" *

به اشتیاقی آمده ای
روزی ، روزگاری دلت خواسته است
آرزو کرده ای
به گمانت می رسد که رسیده ای
منتظری
پشت ِ دری که بسته مانده است
انگار اشکهایت در گلوی دلت گیر می کنند
نه بسان ِ بغضی گره خورده! نه!
بی هیچ بغضی ، بی خیال ِ دلتنگی، بی پندار ِ گریستن حتی...
در پی ِ سرازیر شدن ِ نیازی به ناگاه اشتیاقت را گم می کنی
انگار دزدیده می شود
یخ می زنی
گنگ می شوی
جریان ِ رگهایت بند می شوند
دندان به هم می فشاری
سرت باد می کند
طاقتت می شکند
 کوفته می شوی
 بر می گردی!
بر گشتنی اما نه!
جنس ِ عتابت، برگشتنی نیست
پشت کردنی نیست
یاس نیست
خشم نیست
بر می گردی تا بدانی چگونه ای؟
چگونه است؟
دم به دم چیز ِ تازه ای می خواهی
چیز ِ تازه ای فکر می کنی
چیز ِ تازه ای به خیالت می رسد
چیزها به هم می ریزند، به هم می زنند
سروصدایشان بلند می شود
گوشت کر می شود
سوت می کشد..
بلند بلند گریه می کنی
اشک که یخش نمی شکند،
 سرازیر که نمی شود
تنها صدای گریه بلند می کنی..
گنگ می گریی
گنگ ، فریاد می زنی...
ناگهان کلیدی میان ِ قفل می چرخد
در باز می شود
نور می پاشد به صورتت
به چشمانت
بر جانت..
مثل ِ اینکه نور، پشت ِ در ِ بسته گیر کرده باشد!
تو که سر ِ جایت ایستاده ای!
تکان که نخورده ای!
خودت را پرتاب که نکرده ای!
ذوق که نکرده ای!...
تنها نور است که خودش را در آغوش ِ تو پرتاب کرده است
پاشیده است
باریده است...
نور می شود
سست می شوی
تکبیر می شود
می شکنی، رکوع می شوی
ناز می شود
نماز می شوی
نیاز می شود
می افتی ، سجده می شوی
تمام، عشق می شود
تمام ، درد می شوی
دلت منفجر می شود
زار زار گریه می شوی
دریا می شود
رودخانه می شوی

........................................
مه سیما!
در وفای تو عهدی ست که از آنجا "مصلح" ات نامند
و در مرام ِ من قهری که از آنجا "مجرم" ام خوانند...
مصلح!  میانمان را آشتی ده..

از یاد رفته!
یعقوب را زبان ِ راستینش
موسی را اخلاصش
اسماعیل را صدق ِ وعده اش
ادریس را راستگویی اش... **
به رستگاری رساند
بنگر تو در بساط ِ دلت چه گنجی امانت دار شده ای
 در آن ثابت قدم باش و امین..

* *(سوره مریم.آیات 48 تا59.)
* علی (ع)

+ نوشته شده در 88/06/25 توسط مریم |


این روزها گم که می شوم، گم که می کنم
تنها تو می مانی به رنگ ِ خیالی به نام ِ غم، دلتنگی،نیاز یا هر چه که تو خودت بدان خواهانی.
تکراری که نمی شوی ، تویی که تکرارت مدام دلم را در دست می گیرد؛
 و یا می شوی و تکرار ِ تو دلم را پس نمی زند که
می گیرد، تنگ می کند، فشرده می کند
انگار می خواهد شیره ی جانم را بستاند و بنوشاند..
این روزها گم که می شوم، گم که می کنم؛
پیدایم می شوی ، پیدایت می کنم
پیدای گمی که قرارداد بر نمی داری،
در تعریف نمی خوابی،
هست نمی شوی و یا می شوی و هست شدنت چشمانم را محرم نمی کند...
تو در تماشا ، هست می شوی
در تماشا !
و این چشمان ِ معتاد به باور ِ اجساد ، جاده ی تماشایت را یافت نمی کنند..
ساده می شوی در این دستان
در این قلم، در این صفحات مثل ِ خلاصه شدنت در آب ، در اشک ، در خورشید ، در میز و سنگ و قاب عکس..
ساده می شوی ،
نه! خلاصه می شوی و در چشم می نشینی
 و اما تنها در مسیر ِ نگاهی که "من و دل و تنهائی" را قطع می کند،تماشا می شوی..
می دانی!
این روزها پیش ِ چشم ِ هر باوری، چرایی روئیده است
پیش ِ چشم ِ هر نیازی
هر راهی
هر گامی
هر....!! هر چیزی که فکربردارست
دل بردار است
چرائی روئیده است
چرائی که نمی گذارد ساده باورت کنم
ساده صدایت کنم
ساده بغضم را بشکنم و نیازت کنم..
تنها گاهی که گم می شوم
که گم می کنم
بی چرائی می شودتمام ِ کائناتت که "یقین" در باور ِ تو هیچ می شود
هیچ...


..........................


مه سیما!
خجالت می کشم از تو چیزی بخواهم که در دنیای ناچیز ِ خویش از چیز هم کمترم
امادرهستی ِ لایتناهی ِ نیازت بگذار به این نیاز بر خویش ببالم که:
"لباس ِ محبتت را بر تنم بپوشان تا در آغوش ِ تو پرورش یابم..." *

* "و القیت علیک محبت منی.... طه39"


خودمانی:
یه عکس تکراری..

+ نوشته شده در 88/06/22 توسط مریم |


سلام بهانه ی باران
دلیل ِ رستگاری پروانه ها
خوب  ِ خدا!هستی؟
 چگونه ای؟
به اشتیاق ِ دلت برپایی؟
من هم هستم به گونه ی خویش
و می گذرم مثل ِ روز
مثل ِ ثانیه ها
مثل ِ عمر
مثل ِ باد..
خوب وبدم و گاهی خالی از هر خوب و بدی..
عزیز ِ جان! نمی دانم چه سری ست که پنداری التماس ِ تو بلندم می کند
کنده می شوم از چیزی!
چیزی که سنگین است، بار است، وبال است...
منجی!
می دانی ، من تو را در دلم آرزو کرده ام
جایی از زندگی که معرفتی از خویش را گم کرده بودم
جایی که در مفهوم ِ رستگاری خویش مانده بودم
جایی از سرگردانی هایم
بین ِ بی قراری و سکونم
لابه لای اشکهای دلتنگی
میان ِ خستگی هایم...
آرزو کردم تمام ِ خدا ، تو شود وخدا خدا کردم که زودتر بیایی
من که دلم تب کرده، می سوزد برای هوایت
چشمانم برای انعکاس ِ نگاهت
گلویم برای هجای سلامت..
کجای انتظار ِ جهانم سبز شده ای، که رویش ات فصل بردار نیست؟
از کدام سمت ِ سخاوت ِ خورشید نور می خوری؟
از جنس ِ بغض ِ شکسته ای که از آن آب می خوری بگو
از دل ِ جایی که شهوت ِ ریشه هایت را مَحرم شده است
از قبیله ات بگو، سید ِ نور و آئینه...
بگو که پیدایت کنم...


................
مه سیما!
اگر تمام ِ خدا تو شود، من از خودت به خودت پناه خواهم برد و در آغوش ِ تو خواهم مرد..
من این را در دلم آرزو کرده ام..


از یاد رفته!
روزگار ، نامرد نیست
این تویی که به مردان ِ روزگار پشت کرده ای...
مردانی که چونان علی، فریادهایشان را تنها چاه می شنود و ماه شهادت می دهد..


خودمانی:
فندق اینروزها پر از صداست
غم ِ بزرگش اینه که همزبونی نداره تا زبون بی زبونیش رو بفهمه و به گوش بگیره..

 ماه رسید به قله و نمی دونم من هم رسیدم یا هنوز نه
این شبای قدر برای من مثل ٍ یه سکوی پرش می مونه که 3بار می تونی ازش استفاده کنی
هر کی سبک بارتر، پروازش بلندتر
خوش به حال ٍ اونی که اونقدر بتونه بپره که به قدرش برسه
اونی که می تونه قدر ٍ خودش رو بدونه می تونه تقدیرش رو طوری که می خواد رقم بزنه...

+ نوشته شده در 88/06/15 توسط مریم |


تو که در التماس ِ کوچک ِ من ، جا نمی گیری
تو که در قسمت ِ مقدور ِ من ، پا نمی گیری
گذاری به طول و عرض ِ تمام ِ نیاز؛ فرسودم
به اشتیاق ِ خیال ِ تو که رویا نمی گیری
من و دل و تنهائی، زدیم به هر در ِ بسته
چه شود که تو با چنین منی ، "با" نمی گیری
غم ِ دل نامراد از گشایش  و آنک تو،
شاه کلید ِ غمی و به قفل ِ ما نمی گیری
تو را به کدام نام خوانم که بشنوی آهم
تویی که به هیچ نام بردنی، ندا نمی گیری
گفت:"بکش دشواری ِ منزل به یاد ِ عهد ِ آسانی"
بگو چگونه شود که در این عهد! وفا نمی گیری؟!!

..........................

مه سیما!
فریادهای سکوتی که در بساط ِ دلم مانده می شوند
از جنس ِ ناکشیدنی ِ دردهایی ست که درمان نمی شوند!...


از یاد رفته!
چونان ناگفته ها ، راههایی نیز هست برای نرفتن!
راههایی که حقیقت آن در همان ابتدای را تابیدست:

تردید...تردید...تردید...

+ نوشته شده در 88/06/08 توسط مریم |


نشان ها را گم می کنم
راه ها را گم می کنم
آدمها را گم می کنم
تنها کودکم می ماند گاهی ، که اورا هم لا به لای لای لای خود گم می کنم..
آدمها را گم کرده ام، نه اینکه حواسم نباشد، نه!
خودشان، خودشان را گم می کنند
 تو را گم می کنم
همین حالا
دلم شوق ِ تو را بر نمی دارد
اصلا قهر می کنم
نشان به ان نشان که هنوز کوچک مانده ام..
همین حالا تو را گم می کنم
و هر آنچه که یادم داده اند
از عشق  و شرو شورش
 از اندوه و کوهش
از آشنایی و مرد دورش
 از تنهائی و غار ِسوت و کورش
از سرگردانی وبرهوتش
همه را گم می کنم
فقط می ماند سنگینی ِ هوایی از جنس ِ غم!
 و چیزهایی مثل اینکه:
همنیطوری دلم تنگ می شود
همینطوری چشمانم  می لرزد و نگاهش تر می شود
همینطوری می آیی و راه ِ گلویم بند می شود
نه خنده می شوی
نه گریه می شوی
نه ترانه می شوی
نه حرف می شوی
نه آه می شوی...
گفتگوی بین ِ من و تو
گفتگوی نگاه است و سکوت
گفتگوی اشک است و سکوت
گفتگوی بغض است و سکوت
گفتگوی نیاز است و سکوت
گفتگوی نماز است و سکوت
گفتگوی خیال است و سکوت...
گفتگوی سکوت است وسکوت...
کلام ِ تو گنگ است انگار برای من، می فهمی؟
آنقدر گنگ که به افسانه مانند است
شاید زودی برایم هنوز
آنقدر زود که حواسم را پرت نمی کنی
دلم را نمی دزدی
خنده هایم را رنگ نمی زنی
اشکم را در نمی آوری
گامهایم را سمت ِ خویش نمی خوانی
بودنم، نبودنت را بهانه نمی گیرد هنوز..
چه محرومم من!!می فهمی؟

............................

مه سیما!
می آیی و بر نگاهم می نشینی و سُر می خوری و دلم را می لرزانی و ... با من اما ما نمی شوی!
نمی فهمم چرا!!

از یاد رفته!
می گویی:"اختیار ِ دلم را دارم"
اما من ،نه اختیار ِ دلم را دارم نه اختیار ِ خویش را، برای همین است که تو را از من کنده است آنکه اختیار ِ من ودل در دست ِ اوست...

خودمانی:
فندق این روزها دو ارزو داره:
یکی اینکه اگه بشه همه چی رو بخوره چقدر خوب میشه
دوم اینکه اگه بشه نخوابه چه محشر میشه!!


+ نوشته شده در 88/06/06 توسط مریم |


از سمت ِ طلوع ِ غم ِ خورشید، تو را دید می زدم
رویای سپید ِ دل ِ شب را مه ِ تردید می زدم
طوفان، شهامت ِ پرواز ِ باغ را شکسته بود
بر گرده ی باران، خطر ِ مرگ رسته بود
در امتداد ِ رویش ِ خواب ِ سبک سران
در انزوای فراموشی ِ مسموم ِ شب دلان
دیدم همینک ِ رستگاری ِ درد را
فریاد ِ بغض کرده در گلوی مرد را
چشمان ِ هوس بر کفن ِ ماه سوده بود
دستان ِ نیازش به تو آلوده بود...
تو در پسین دم ِ تشخیص ِ شعر و شور
مست ِ رسیدن دردانه ی سرور
چونان هیجان ِ گم ِ تندیس ِ عشق بود
رقص ِ شعف ات در دل ِ طاق ِ کبود..
جریان ِ نفسهای عشق و خیال و آه
نقش ِ شکسته ی اندوه در قاب ِ تار ِ ماه
یک التماس ِ بی خبر از هجمه ی غرور
یک حجم ِ گرفته ی دل، در تب ِ ظهور
یک"مرد" شکستن و یک "دل" بستگی
یک "تو" شکفتن و یک "من "رستگی
یک "تو"در پسین دم تشخیص شعر و شور
یک "مرد" در آستانه ی تسلیم ِ سرد ِ گور...

...................

از یاد رفته!
نیازت را خوارداشت ِ هوسهای خُرد مکن...
تو در نیازت نهفته ای!

+ نوشته شده در 88/06/04 توسط مریم |


انگار نوبتی ست
اینبار نوبت ِ من است که گریه کنم ،
عادلانه همین است ؛
باشد!..
اما من، رنگ ِ عشق می زنم این فصل ِ عدل را!
"من گریه می کنم تا تو بخندی..."

.................

مه سیما!
تو رنج ِ باشکوه ِ منی!
اینبار از تو ، خودت را خواهانم
دست کشیدنی
دیدنی
شنیدنی
بوئیدنی
اندازه گرفتنی..
می خواهم کنار تو بایستم تا بدانم که قد کشیده ام...
وه! که خواب ِ نگاهت میان ِ حلقه ی دستانم ، ستودنی ست...


از یادرفته!
".. در خشم ِ خود بمیرکه تنها خداوند از دنیای درون آگاه ست"
119  آل عمران

+ نوشته شده در 88/06/03 توسط مریم |


برای من ،
"عشق" هیجان ِ مقدسی بود که ناخوانده های دلم را به آواز ِ دوست برایم می خواند.
همچون شوکی که ایمان ِ از دست رفته ام را جان ِ تازه ای می بخشید..
اما نمی دانم از کجا بود که لا به لای ناخوانده هایم ، چون دروغ ِ بزرگی تو را جا دادم!
وقت ِ جان گرفتن ِ ایمانم بود
که هم مردد ِ تو ماندم، هم خویش...


......................
مه سیما!
رسیده ام به اینجای مسئله ی خویش:" که از عشق هیچ نمی دانم..."


از یاد رفته!
برای هر به دست آوردنی ، از دست دادنی هست!
اگر مرا به قیمت ِ از دست دادن ِ خویش به دست آوردی، مرا نیز از دست داده ای ؛
زیان بزرگ همین جاست!!....
تنها جانهایی برای تو ماناست که تو را نیز در خویش داشته باشند...

+ نوشته شده در 88/06/03 توسط مریم |


ای بنای دل ویران شده ی بی تدبیر
ای چراغ ِ شب ِ این شعر ِ تر در زنجیر
ای سکوت ِ هوسم، ای غم سنگین ِ نیاز
ای تو قد قامت ِ خورشید ِ شب ِ در مَه گیر!
در خودآگاه ِ فراموشی ِ زندانی ِ عشق!
ای تو یاد آوری ِ هجرت ِ "من" از تکبیر!
ای "تو" مقصود ِ ره ِ این گذر "من"تا"من"
ای خیال ِ نظرت، رؤیت ِ حق در تکفیر
در خزان ِ سبد ِ قافیه و وزن و ردیف
ای بهارانه ی شعر، در گذر از این تقدیر!
سمت ِ خاموش و ترک خورده ی تنهائیها
ای تو "آواز ِ خوش ِ دوست" بسوزان تزویر!!

.......................

مه سیما!
به گونه ی خوابی در مقام ِ تماشا!
تفسیر ِ واژگونه ی احساس!
همانی که من ، در مقامش ایستاده ام...

از یاد رفته!
آرزو می کنم بی بهانه نمانی..
زندگی را برای عقیم دلان، جای نیک اندیشیدن نیست...


خودمانی:
فندق هم یاد گرفته زورگیری کنه
یا اون جیغای بنفشش مگه می تونی بلندش نکنی؟!
تقصیر ِ باباست که بهش یاد داده از مهربونی ِ آدمها میشه استفاده برد
یکیش سواریه.....

+ نوشته شده در 88/05/31 توسط مریم |


آزادی، هذیانی ست که تنها مردمان ِ در تب سوخته، می دانند
مه سیما! تو اگر ازسوختن ، می دانی برایم بگو...

مرد میان ِ باغچه نطفه می کارید
زنی روئید ، دو پایش میان ِ باغ زندانی
زنی  روئید ، که دخترانه های دلش را باد می دزدید
زنی که مادرش او را"ضعیفه بس"نامید
زنی روئید ، میان ِ تارو پود ِ نگاه ِ مرد زندانی
زنی روئید ،میان ِ غیرت ِ مسموم ِ مرد زندانی
زنی روئید ،به جبر ِ نوامیس ِ دهر زندانی
زنی روئید ، میان ِ قصه ی مادربزرگ زندانی
زنی روئید ، میان ِ گذشته ی مخدوش ِخویش زندانی
- "گذشته را رها کنید، رها!
اگر چه که دنباله مان ، به لحظه ی آغاز ِ آفرینش، گره خورده ست!" -
زنی میان ِ حرمسرای الهه های باستانی
زنی میان ِ تاریخ ِ کهنه ی ادیان
زنی روئید ، میان ِ جهل ِ شرم ِ خویش زندانی...
و مرد؟
میان ِ غربت ِ تقصیر ِ عاشقانه ی زن ، زندانی!...

............................
مه سیما!
اگر که اسیرند واژه های دلم ،تو از لای میله های "لااله الاالله"بخوان
اگرکه غریب اندو مضطر و بیراه،تو از گذر از معانی  "امن یجیب.."بخوان
اگر که تلخ اند و سرد وسیاه تو ازمیان ِ آئینه های "نور و یس" بخوان
اگر که حقیرند و در حضیض ِ مقدر خویش، تو از فراز ِ "طور سینین" بخوان

از ياد رفته!
از دلت نمی دانم
از دلم نمی دانی
خون است این حجم ِ کوچک ِ زندانی

+ نوشته شده در 88/05/28 توسط مریم |


تو را می نویسم خط در میان
لا به لای تنش های این روح ِ در زنجیر
لا به لای این زخم  های کهنه ی جا مانده در عبور...
تو را می نویسم که خوبی
مثل ِ باران  برای یاسهای پشت ِ پنجره
مثل ِ لبخند بر این گونه های افتاده
مثل ِ مرحم برای این زخمهای مانده..
تو را می نویسم که خوبی
مثل ِ پیچک
مثل ِ آفتاب گردان
مثل ِ گندم...
تو را لابه لای ناخوبی ِ خویش می نویسم
مثل ِ نیلوفر میان ِ مرداب
مثل ِ سایه میان ِ کویر
مثل ِ باغچه ، میان ِاین حیاط ِ کوچک ِ سیمانی...
تو را لابه لای ناخوبی ِ خویش می نویسم
مثل ِ پرچین!!
یکی تو
یکی من..


...............................
مه سیما!
بی دل ِ باران نزده را، چند شوق پرواز ،دوام خواهد بود؟!!


از یاد رفته!
دلم ، خیانت را چشم نمی پوشد
هوای تو را نمی گیرد
خیال ِ تو را بر نمی دارد..
سنگینی
رهایم کن!...

+ نوشته شده در 88/05/26 توسط مریم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



پیوندها

ساقي
تبسم
نرگس
پيامبر ديوانه
خيره به خورشيد
كج نوشته
ني روحاني
پرواز در سن
رازيانه
صحرا
بهرنگ
پشت كوه
چه می گوئیم؟
اريا برزن
عرفان
امير جاده
گفتگوي انلاين
سيمرغ
فلق
يادداشت هاي تنهايي
اسیر
قالب های نایت اسکین



Design by : Night Skin