تبليغاتX
کسرا

فكر كه مي كنم مي بينم عاشق ات شده ام از قبل از زاده شدن..

دلم مي جوشد،نمي دانم دلشوره را هم مثلِ بغض هاي دلتنگي مي خورند يا مثل دردها سكوت مي كنند يا مثل ديوانه گي فرياد مي زنند؟!

نمي دانم...

اينجا آسمان گريستن اش تمام شده ، بوي نمِ خاك دلم را به كوچه هاي كاهگلي چهارده معصوم برده است...

پشتِ ديوارم با موهاي شانه نزده، انگار دلم گرفته...

شايد هم دلم براي تو تنگ شده است.

به بازي زهرا و فهيمه و عليرضا نگاه مي كنم

حوصله شان را ندارم، بر مي گردم يعني بايد برگردم؛

مادرم هميشه دلواپس من است بيشتر از فاطمه...

كنار باغچه ام، گنجشكم ديروز مرد و من زير درخت انار خاكش كردم درست همينجا..

مريم!.مريم!...دختر حواس تو كجاست؟!!

انگار مدتهاست صداي ام زده اند و من نشنيده ام...

الان هم مي شود كه صدايم زده باشند و من نشنيده باشم؟!

منتظرم، مي دانم قرار است كسي بيايد...

ظهر شده و هنوز خبري نيست،

نكند خيال باشد!..

چند شب پيش به خوابم آمد

آنقدر بزرگ بود كه خجالت كشيدم حرفي بزنم تنها نگاهش كردم...

يك ياس به من داد و سنگيني ِ يك نگاهِ حزين!...

رفت و قبل از آن به من گفت: ..مي آيم...

و من منتظرم ، هر روز كوچه را آب مي زنم و امروز هم كوچه را آب زده ام و بوي نم خاك دلم را هوايي كرده...

اذان مي گويند ، چقدر نماز را دوست دارم...دلم  پر پر مي زند براي نماز، اصلا كاش هميشه نماز بود...

فاطمه بازيگوش است، خيلي هم زيبا..موهاي طلائي اش را شانه مي زند، دلش پي چيز ديگري ست...

مي خواهد زودتر خودش را به عليرضا و زهرا برساند، همين الان صدايش زدند.

مادرم مثلِ هميشه سختكوش و باحوصله نمي گذارد كارهايش نيمه تمام بمانند، براي پدرم يك ژاكت مي بافد و امروز بايد تمام شود!...

من چادر نمازم را سرم كرده ام و كنار لاله عباسي هاي پدرم با عروسكم حرف مي زنم...

مي شود آيا آمده باشد و صدايم زده باشد و من نشنيده باشم؟!!.....

...........................

 

 

دلتنگم و كم حوصله........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سلام شناسه ي معرفت!

سلام بيانيه ي نور و سرور!

دست مريزاد به اين همه بي خبري!

كجا بودي انتخابِ آلاله ها؟

نگفتي تو نباشي محبويه ها شبهاي بي كسي را چگونه تاب بياورند؟!

نگفتي تو نباشي مريم ها دق مي كنند؟!

رفتي و نگفتي بگذار لااقل ردي در آسمان خيال، ستاره ريزان كنم...

چشمانِ اين دلِ بي صاحب سفيد شد و تو نيامدي.

نه ردي، نه پيامي ، نه اشارتي، هيچِ هيچ؟

مرحبا سيد نور ائينه!
حتي وقت رفتن ات نگفتي تا آب و قران روشنائي ِ برگشتن ات كنم...

تو رفتي و من هزار سالِ بابونه روئيدم و خشك شدم

تو رفتي و من شكستم ، قضا شدم ، فراموش شدم..

تو رفتي و ايمان ام به تاراج رفت

خداي ام گم شد

مرگم را به چشم ديدم

تو رفتي ، لرزيدم ، ويران شدم ، انگار كه هيچ گاه نبودم...

تو نبودي من آبروداري كردم

لاف زدم ، دروغ چيدم تا كسي به ملامت ات  بر نخيزد

ولي به خدا كه طاقتم كم آورده ست...چگونه نگويم؟

چگونه؟!

كجا بودي شناسه ي معرفت؟!
سيد نور و آئينه!

من كه مي دانم پشتِ همان پيچ اول ماندي و مرا دلتنگي كردي و گريستي..

عزيز! لازمم بود اين همه ويراني؟

.............

 

درگوشي: گاهي اوقات زياد راست بودن ، آدم رو به اشتباه به دروغ هاي بزرگي مي كشونه

گاهي اوقات زياد خوب بودن، آدم رو بدون اينكه متوجه بشه به بزرگترين بديها و اشتباهات مي رسونه...

هيچ كس و هيچ چيزي سبب ويراني ِ كسي نميشه و نخواهد شد مگر خودش،

تنها يه زمين لرزه ي طبيعي باعث ويراني ميشه...

وقتي روي خطِ زلزله بنات رو مي سازي بايد بنا ضدِ زلزله باشه و اگر نه اهمال از خودته و كسي مقصر نيست...

حالم خوبه الهه!
اينجا هنوز عشق هست، اعتماد هست اون هم به مقدار زياد، اميد هم هست و البته انتظار...

مي بيني كه جاي نگراني نيست..

اينجا يه چشم و گوشي هست كه عاشقانه خط به خطِ من رو و تمام ِ من رو مي خونه و مي بينه و همينه كه وقتي مي نويسم آروم مي شم...

پس سرزنشم نكن واسه اين همه بي تابيم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم 

 

مي كشم نقش بهانه ي تو را به روي خطوط بي رنگ و پاك نگاه!
در اين زنجيررفت و آمد ثانيه ها؛
شايد بخنداني ام به هرم نفسهاي ات به زير گلو، اي نزديك تر از رگ گردن به من!
نكند به خيال ام سر بزني هان! شايد چند باره عاشق ات شوم

آن وقت دوباره مي شوم آن گير كوچك و ناكوكِ لحظه هاي تو،

واي به حال ات مي شوم...
خوش به دلت بنشينم يا بد،دل من تو را مي خواهد و تنها تو را!

گفته امَش كه تو را كم است اما مگر گوش مي گيرد اين حواس پرتِ بي قرار؟!

مرا از منعِ دل معاف كن تو را به خدا...

نازنين!

چشمان ِ من قشنگ تر از تو نديده اند هنوز! كور مي كردي مرا تا نمي ديدم تو را

دلربا تر از تو نشنيده ام هنوز! كر مي كردي مرا تا نمي شنيدم تو را

دلنشين تر از تو نخوانده ام هنوز! لال مي كردي مرا تا نمي خواندم تو را...

مي بيني؟!!

همه اش تقصير توست..

من تنها گناهم اين بود كه تورا از خدا خواسته  ديدم!!...

حالا چرا قهر كرده اي  ؟

مرد بزرگ كه قهر نمي كند. مي كند؟!!

قهر از آن من است، ار آن دخترانه هاي لوس كوچكي!

مي دانم گفته اي : "مرا نه سزاوار است كه مرد بخوانيدم يا زن كه من مخاطب تمام اضداد جهان ام!!..."

اما من هم گفته ام :"دل من مرد بزرگ مي خواهد و تنها مرد بزرگ!"

مگر نه اينكه بيشتر از تمام زنان جهان، زن آفريدي ام؟!!...
وه! كه تو هم چه نازت بلند است!

مگر نمي بيني دستان كوتاه مرا؟!!

هان!

مگر نمي بيني بي تابي مرا؟!!

مگر نمي بيني؟!
نزديك تر بيا جان من!

نزديك تر بيا تا به آغوش لحظه هاي ام بگيرم تو را..

نزديك تر بيا...

قهر نكن با دلم نازنين!

مرد بزرگ كه قهر نمي كند، مي كند؟!....

 

 .................................................

 

 

در گوشي: راستي شنيديد براي نزديك شدن به خدا بايد سفر از شب رو گذروند؟!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

 كسرا!

خيال مي كنم بيش از اندازه به خويش پيچيده ام وهمين مرا به سراشيبي تندي كشانده است كه اختيار ايستادن و دوباره رفتن را از من ربوده..

مريم!
طبيعت تو تند و تيز است و گاه به شيريني يك خوابِ عميق!
اينقدر مپيچ به لحظه هاي تنهائي ات كه تو را مثل سياه چاله اي مي كشد به خويش...

كسرا!

 گاه مي مانم در رازِ اين همه رفتن و رسيدن و نرسيدن و به ناگهان مي رسم به اين گوشه از نگاهِ جهان كه اينگونه مي نگرد: "هر چيزي همانگونه است كه بايد باشد"

پس با خودم مي گويم چه اضطراب هاي بيهوده اي، چه دلشوره هاي تهوع اوري، چه چرا و اگرهاي بي مفهومي!

درست مثل مسابقه اي كه نتيجه اش از پيش روشن است...و اما اين سراشيبي تيز مرا دوان دوان عبور مي دهد از اين گوشه از جهان!
گوئي كه خيالي بيش نبوده است!

مريم!

دوردست هاي خيال تو هميشه بر انعكاسي از واقعياتِ تو بنا شده است، تصوير وارونه اي كه نگاه تو را مدام دور مي زند...

رهاي اش بگذار تا بر زاويه ي هم ارز خويش مماس شود..

كسرا!

گاه نمي دانم كه چرا نمي دانم چيزي را كه مي دانم!!
مثل يك حظِ نابجاست انگار كه مي رسم و مي نگرم و مي چشم و باز فراموشم مي شود كه چگونه رسيده ام و چه را نگريسته ام و چه طعمي چشيده ام! گوئي تمام اين همه را نابجا رسيده ام...

مريم!
حقيقت هر واقعيتي كه از آنِ توست در نابجاترين زمان و مكان، آنگاه كه هيچ ميزاني براي سنجيدن و ثبت كردن نداري بر تو ظهور مي يابد؛
كه اگر ميزاني بود بدان! به مرزهاي كشف شده اي رسيده اي كه تنها از آنِ تو نبوده پس به آنها بسنده نكن و هميشه به دنبالِ حظِ منحصر به فرد خويش باش!....

 كسرا!
گاه آنقدر پُر ام از بهانه هاي شيريني كه سراسيمه و لبريز از ذوق مي خواهم ببخشمان به هر آن كسي كه خواهان است و اما بعد از آن هزاران نفر درونم به سرزنش من بانگ بر مي دارند كه بخشيدن را لايقي خواهد از جنسِ بخشوده شدن!

پس مثل سرابي مي شوم در كوير كه تشنه گي را مي كشد به خويش و مي راند از خويش ، مي كشد به خويش و مي راند از خويش...

مريم!
نيازِ دل بي بهانه است و بخشودن اش نيز بي بهانه تر!

تو ببخش كه اين جاذبه ي پنهان ! مي كشد به خويش دستانِ لايق ِ خويش را!

كسرا! هميشه در پي رسيدن به عشقي مي سوزم كه دلم را از عادت به خوكردن و ماندن برهاند

در پي يك دلواپسي سبز، يك دلتنگي روشن، يك جوشش مدام و تازه...

اما هر چه پيشتر مي روم غريبه تر مي شوم با هر چه نام عشق بر آن گذارده اند و گذارده ام!
مثل بيگانه اي كه حتي در ميانه ي خويش هم بيگانه است.

ديوانه مي شوم و فرياد مي زنم و اما انگار كسي زبانِ گويشِ مرا فهم نمي كند.هراسان و دلتنگ به دنبال كسي مي گردم تا مرا لااقل براي خودم معنا كند اما باز هر چه بيش تر مي گردم كمتر مي يابم و بازغريبه تر و بيگانه تراز هميشه !

آن اندازه غريب كه دلم مي خواهد به دنياي ديگري بگريزم..

مريم!
عشق، چشم سوم توست براي رسيدن از جهانِ خطي ديدن ها به جهان چند بعدي نگاه كردن ها!
تازه آنجاست كه مي تواني تمام ابعاد وجودت را به چشم ببيني و اما اين نيز، حظي ست نا بجا كه تنها از آن توست!...

پس مخواه كه كسي را در آن شريك بداني.

يك گنگي و حيراني كه تو را وامي گذارد بي خود و بي خدا و بي شريك حتي ....تنهاي تنها...

كسرا!
تو آرامشيِ عظيمي هستي كه خويش را در ژرفناي وجودم گسترانده،
آنقدر عظيم كه گاه باورم نمي كشد آن را و آنقدر نزديك كه گاه نمي بينم تو را...

................................

در گوشي:

من حالم خوبه فقط جند وقته خيلي ساكت شدم خيلي ساكت...

انگار اين زلزله خيلي چيزها رو به هم ريخته اينجا، يه دستي مي خوام كه با آرامش و وسواس همه چيز رو مرتب كنه و هر چيزي رو سر جاي خودش بذاره...

آرومم و تو اين آرامش يه فرصت مي خوام به اندازه ي تمامِ وقتي كه قراره باشم و زنده گي كنم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سبزتر از انديشه هاي بارور ِبهار بر روزنه ها ي باز زندگي چشم مي شوم

جايي كه لبخندهاي "تو" از زاويه هاي طلوع نور سرك مي كشند و يواشكي ترديد مرا تا پشت پيچ بلوغِ شعر رد مي زنند

هميشه با خودم مي گفتم كه مي شود آيا به رواني نور با زنده گي راه آمد؟!

سرم به تكيه گاه باورانه هاي آفتاب گرم بود و دل ام به اشتياق جوششي كه از "تو" به من رسيده بود

هر چند كه هنوز هم فاصله هست از من تا استحابت من!

و سپاس كه طعم ترش و شيرين زنده گي ست اين "شوق" ماندگار!

كاش مي شد تمام هيبت آرامشي كه به دست مي نشاني را بخشيد اما خواستگاران دل چه سخت انديش مي شوند گاهي!

من نگاه بازم را هنوز از ميان دست و پاي چشم تنگِ خوش بختي جمع نكرده ام ، هر چند كه گاهي خراشيد و گاهي كبود شد و گاه حتي شيار شيار! اما هنوز مي نگرم بازِ باز به تمام سطح روشن ِچشم به راهِ زنده گي...

چه جذابند افق هاي پيش رو و چه دلنشين و به ياد ماندني فرود و فرازهاي  پشتِ سر

................................

د رگوشي:

اولين و آخر دشمن من ، بزرگترين و نابود كننده ترين دشمن توست! و آن چيزي نيست مگر "دروغ"...

"من از زندگيم راضي ام"....."امروز هم مثل ديروز بود!!"

اينجا گناهي نيست مگر يك گناه :

"شكستن عهد"

ما از انسان عهد گرفتيم كه دشمن ما را دوست خود نگيرد..

يادآوري:

همه چيز خودتي! هوالاول و الاخر...هوالاظاهر و الباطن

كسي نيست كه بخواي بهش دروغ بگي مگه خودت

كسي نيست كه بخواي بهش خيانت كني مگه خودت

كسي نيست كه بخواي عاشقش بشي مگه خودت...

چند وقتي ميشه خوب مي تونم دروغ و راستت رو بفهمم ، چون هر چي برام ميگي حس مي كنم خودم دارم به خودم مي گم ! واسه همون مي تونم بفهمم كه كي دورغ مي گم و كي راست!!...

براي الهه:

از پرواز بي واسطه گفتي برام!

فكر كردم ديدم واسطه هم يه دروغ بزرگه مگه نه؟!

تمام جهان مني و من تمام جهان تو ام!...

اجتماع و اشتراك اين دو جهان، تنها يكي ست...

راستي الهه! ديشب خيلي شب وحشتناكي بود

ميگم ها اگه مرگ اينه من كه خيلي ازش مي ترسم هنوز!

مي خوام برات بگم ، خوابم كه نبرد هيچ دلمم همينطور بي تابي مي كرد و فكري شده بودم بد جور

رفتم تو حيات و خواستم با خدا و خودم يه خلوتي كنم ، حوصله ي نمازم نيومد

يه جاذبه و دافعه اي افتاده بود تو دلم كه نگو ، يه وقت پر دلتنگي بودم و يه وقت سير سير

تو همون حالم خواستم يه لحظه بميرم شايد واسم روشن شه خيلي چيزا!
يه وقت خيلي سنگين شدم ، توي خواب و بيداري بودم

كه يه دفعه يه سايه ي سياه و تاريك ، مطلق مطلق! كشيده شد روم اونقدر سنگين شدم كه داشتم خفه مي شدم

پيچيده بود دور گلوم و هنوز كه دارم برات مي نويسم گلوم درد مي كنه

هر چي دست و پا مي زدم رهام نمي كرد

چشام نيمه باز بود و من سياهي رو واضح مي ديدم

خيلي ترسيدم الهه خيلي و اصلا مگه مي شه بگم چطوري؟

تنها يه لحظه رهام كرد ، نمي دونم چطوري خودم رو رسوندم به اتاقم

هنوز دنبالم بود مثل يه دوده ي غليظِ وسيع

الهه ! شايد باورم بود كه وقتي قرانم رو گرفتم تو دستم آروم شدم و ترسم ازم دور شد

نمي دونم اين چي بود؟

اما تو اون لحظه اونقدر احساس بيچارگي و درموندگي مي كردم انگار كه هيچ كسي نمي تونست من رو از اون ترس و وحشت خلاصم كنه ...هيچ كس هيچ كس...

راستي الهه نزديك بود همه چي تموم شه ها!

بعد این پستم رو باید از اون دنیا می ذاشتمش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

 

تو كسرا! مثل يك نيازِ رامِ بي واسطه اي، دلكش و ملموس و خاموش اما...

و تو مريم! مثل يك نياز سركش بي ميانه اي، تيز و تند و دست نايافتني

تو كسرا! ميانه ي مني، وقتي مي رسم به تو نبضِ هستي ام گم مي شود و من مي مانم ماتِ ماتِ مات!

واما اين بحت و حيراني را توان ماندگاري ام نيست، پس مي گريزم از تو...

تو مريم! فراز و نشيب جان مني ، وقتي مي رسم به تونبض هستي ام  تازه جان مي گيرد!

تو كسرا! مثل صداقت رؤياي 7 سالگي ام ماني! كه كسي آمد و براي من از عشق خواندو از انتظار...انتظار..انتظار

و تو مريم! مثل كابوس داغ لحظه هاي مني، كه در تب چشمان ام مي رويد ومي رويد و مي رويد و ديوانه وار چنگ مي كشد بر ماه و ماهتاب...

تو كسرا! شاعره ي احساس منی و بانوي سكوت و آشوب!

و تو مريم! خودِ خودِ احساسي و خودِ خودِ سكوت وخود خود آشوب

تو كسرا! ناموس لحظه هاي اجابتي در اين نيمه شبانِ نياز!

و تو مريم! دستانِ بلند مني رو به آسمان ناز!
تو كسرا! نجابتِ مغرور سروده هاي مني

و تو مريم! ترانه چكان لبريز ناسروده هاي من!
تو كسرا ناز مني

و تو مريم! نياز من!

..............................

 

ما قطره قطره گوشه ي چشم بر نگاه دوست مي نازيم!

و يار! دريا دريا عشق به ساغر ِ جانمان مي بارد...

 

.............................

در گوشي

آفتاب باش و بي بهانه بتاب تا زمين به اجبارِ زنده ماندن اش به گرد تو بچرخد پروانه وار!...

در سرزمين خدايي ما دوست داشتن و عشق ورزيدن به دوستداران ما، تنها جبر ِ بندگي توست! (28 كهف)

خانوم! تنها من تو رو براي خودت دوست دارم و ديگران تو رو واسه خودشون مي خوان، حيف از تو! اگه از

من روت رو برگردوني!!

براي الهه ي نازم!
يادته بهت گفتم نمي دونم چرا متنفر نمي شم؟! و يادته گفتم اين شده يه گير ِ بدِ دلم؟!!
و تو خنديدي اونقدر شيرين كه دلم مي خواست بغلت بگيرم و تمام خنده هات رو يه جا بخورم، هنوزم تشنه شون هستم ها!
بعد گفتي: اين رو فقط مريم مي تونه بگه...

اومدم بگم اين گره باز شد

نمي دونم شايد سرزمين خدايي تو، توي يه جزيره وسط اقيانوس بنا شده باشه و يا تو يه ناحيه ي كوهستاني و يا روي خط استوا و يا يه جاي سردسير و يخ بندون و يا تو يه جاي معتدل و خوش آب و هوا...

هر جا كه باشي آداب و روسم ِ بودن ات! لباس پوشيدن ات وغذا خوردن ات ، نگاه كردن و صحبت كردن ات و حتي اون خنده هاي شيرين ات از طبيعتِ سرزمين خدايي تو قانون اش رو مي گيره مگه نه؟!

مهم اينه كه بهشت بموني و بهشتي زندگي كني!!
راستيكه يه خبرايي هست انگار و اينكه تو بيشتر از هميشه زنده اي ! مگه خبري از اين بهشتي تر هم هست؟!
به خدا كه نيست...

و بذار اين رو هم بگم: يويو يادته؟!

من پايين رفتن هام رو واسه همين اوج گرفتن هاش عاشق ام...

فقط بدون هيچ وقت به زمين نمي خورم!

و اين شده ايمان ام!!

در سرزمين خدايي ما بزرگترين نعمت، نعمتِ ايمان است..

اينبار يادم باشه چشمام رو نبستم به اين نعمتي كه دارم.

و اگه يادم شد حتما تو به يادم بنداز...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

"مريمت"را هر روز به گاه غروب ستاره ها، ميان حجم  خالي نگاه ماه گوش مي دهم

"مريمت"را هر روز به گاه ِتجسم  رويا ، ميان  تردد لرزان خاطره ها گوش مي دهم

حفظ مي كنم نت به نت نواي حزين دلت را!

رخصتي داده بود خدا، تا ميان ِ هياهوي كار و كشمكشهاي ِ روزمرگيهامان،

دمي آسوده خاطر كنار پنجره ي احساس بنشينيم و اجازه دهيم تا خدا دم ِ مسيحاي اش را به صورت خواب آلوده و گيجمان كشيده زند!...

بيدار شويم

نگاه كنيم

و ببينيم كه براي چندمين باراست كه عاشق شده ايم...

"مريمت"را هر روز به گاه طلوع پنجره  از لابه لاي  شاخ و برگ اقاقي ، گوش مي دهم

تازه مي شوم

سبك مي شوم

نسيم مي شوم و كشيده مي شوم به صورت خواب آلوده و گيج زندگي!!

"مريمت"را هر روز به گاه  طلوع و غروب  خدا ميان ني ني  چشمان  ماه، تار مي شوم!!

نت مي شوم به دستگاه همايون كلام ات...

"مريمت"را هر روز تازه تر از روز قبل گوش مي دهم

تازه تر از روز قبل.....

...............

در گوشي:

بهشت يعني تو، وقتي كه روح من رو سزاوار اومدي!

من از تو خشنود بودم و تو از من *...يادت هست؟!!

ما بهشت رو بر ستون هاي تعهد تو بنا كرديم؛

هر ستون كه شكستي، زلزله اي به پا شد و طوفاني !

پس از اون ايماني لرزيد و فرو ريخت و چراغي فرا راه شناخت تو ، خاموش شد!

اينقدر نگو چرا خدا من؟!

ما كه به تو عقل و هوش داديم! نداديم؟!...

در سرزمين خدايي ما تا دل ات بخواد مصا لح براي ساختن! و جرقه براي روشن شدن وجود داره!
مگه رو دورازه هاي بهشت نديدي نوشته شده:

"كتب علي نفسه الرحمة" **

پس خانوم! وفادار باش و بهشت جاويدان بمون !!

.........

*28 - فجر

** بر خود بخشايش و رحمت را فرض و واجب كرديم؛ 12و54- انعام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

شبكه شبكه شبكه

نورهاي رنگي ريزه ريزه

صداي ململي تب دار

و يك حنجره پر از آواز شرجي داغ...

دريا دريا دريا

خروش بهانه اي شفاف

من وتير و كمان وخدا...

سكوت سكوت سكوت

دشتي بي حاشيه و بي راه

من و نشانه هايي در ماه

نياز نياز نياز

دل و ديوانه گي و فرياد

من و بغض و خاطره اي بي پا!

انكار انكار انكار

خدا و خواهشي در ياد

من كسرا و واهمه ها...

خدا خدا خدا

دل و خورشيد و آئينه ها

من وايمان و اين زمزمه ها...

...................

درِ گوشي:

توي سرزمين خدايي ما وفاي به عهد شرطِ موندن و ساختن و سوختنه..

اولين عهد: عاشق خودت شو!

نشد ديگه!! همنيطوري؟!!

نه خانوم!

عاشقي رسم و رسوم داره

چي؟

بايد خودت رو اهلي كني

چطوري؟

راه من ، راه منه وبه درد تو نمي خوره...

فقط يه چيز!

با خودت راست باش...

زندگي يعني درست همون لحظه اي كه تمام وجودت از شادي بودنت داره برات مي رقصه و آواز مي خونه...

اگه ديدي يه جاهايي پات مي لنگه و يا توي آوازت يه بغض خش دار! نشسته، يعني خانوم! يه جاي كار ايراد داره...

يه چيزي اينجا دروغه!
دوباره برگرد

برگرد

برگرد

آهان! همينجاست

پاكش كن و باز شروع كن...

نگو چطوري پاكش كنم و با چي؟

تمام عرش سرزمين خدايي ما روي پاك كننده ! بنا شده!

توي سرزمين خدايي ما، بايد با چشم باز راه رفت واگه بگي نمي بينم ، مي گيريم از تو تا لااقل بار سنگين اين دروغ نديدن رو به دوش نكشي!

مگه نمي دوني اينجا عشق حاكمه؟!

توي سرزمين خدايي ما

زندگي ِ لحظه به لحظه ي تو، تفسير واژه به واژه ي منه

آهاي خانوم!
من واژه نشدم كه بذاريش تو كتابخونه خاك بخوره

واژه نشدم كه بذاريش توي كيفت و راه ببريش

واژه نشدم كه هر وقت دلت تنگ شد بازش كني و بخونيش و بعد كه دلت باز شد بذاريش كنار

واژه نشدم كه فريادم بزني...

واژه شدم كه زندگي بشم!

واژه شدم كه زنده گيم كني!

راستي تفسير اينبار زندگيت رو كيف مي كني؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سحرگاه ست

و كلام روشن تو را،مناره هاي مسجد شهر فرياد مي زنند

و اما من انگار هنوز خوابم!

چقدر كلام تو را دوست دارم...

چه حزين و غريب مي سرايي عاشق!

خداي بزرگ من!

خداهاي كوچك تو چه زيباي اند و دوست داشتني

و من به راحتي پلك زدن، عاشقشان مي شوم و به سرعت باد!

دست خودم نيست

وقتي دلم را به دستهاي مهربان خودت سپرده اي...

خداي بزرگ من!

صدايي از تو مرا مدهوش خويش مي سازد

و نگاهي از تو مرا بي خبر از خودم مي دزد

و دستهايي از تو مرا ديوانه وار به خويش مي خواند

و اما من انگار هنوز خوابم...

چند صباحي مي شود كه تو را نخوانده ام، مي دانم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط مریم  | 

سلام ديوانه گي!

من ام ديوانه ي ديوانه ي ديوانه...

بزن سري به اين دلِ خسته ي عاشق

در اين جهانِ بي ضلع و زاويه!

كه پر است از نقطه هاي پريده رنگي كه مي گريزند از سايه هاي هم !

اگر جاذبه ي گوشه ي چشمِ دلكشِ تو نباشد اين گريزِ ناگزير مرا نيز مي بردتا ناكجاي خاموشي اش...

تمامِ من از آن تو! لبخند بزن به اين همه سردرگمي هاي مسخره!

به اين چرخشِ مضحكِ ثانيه هاي عجول

و به اين رفت و آمدهاي گيج

و به اين آدمهايي كه با خودشان بلند بلند حرف مي زنند

و بلند بلند فكر مي كنند

و بلند بلند مي گريند

و بلند بلند مي خندند

و بلند بلند زندگي مي كنند

به مرده هايي كه فكر مي كنند زنده اند

به زنده هايي كه نمي دانند چگونه بايد زنده گي كنند

به من و به اين همه ديوانه گيهايم بخند...

تمامِ من از آن تو!

به من بخند بلند بلند نازنين!

كه هنوز نمي توانم با كفشهاي بلند راه بروم

و هنوز نمي توانم خطِ لبم را صاف بكشم!

و هنوز ياد نگرفته ام ترشيِ ليته درست كنم

و هنوز نتوانسته ام يك شال گردن براي همسرم ببافم

و هنوز قورمه سبزي هايم ته مي گيرد

و هنوز نمي دانم پارينه يعني چه؟

و هنوز ياد نگرفته ام بي دلواپسي هاي تو روزگار بگذرانم

و هنوز نتوانسته ام به تو دروغ بگويم

و هنوز وقتي صدايت را مي شنوم فراموش مي كنم كه چقدر از تو به دلم آمده بود...

بخند نازنين!

به تمامِ اين همه بخند

 به من و ديوانه گيهايم !...

آه عزيزِ جان!

اينبار نوبتِ توست

حالا تو بگو از ديوانگي هاي ات ، بگو تا من هم بخندم

بگو...

من كه آنقدر فرياد زدم كه صداي ام گرفت و كلامم شكست ودلم رسوا گشت!

من كه گفتم نزديك است اينجا تمامِ جهان از هم بپاش