فكر كه مي كنم مي بينم عاشق ات شده ام از قبل از زاده شدن..
دلم مي جوشد،نمي دانم دلشوره را هم مثلِ بغض هاي دلتنگي مي خورند يا مثل دردها سكوت مي كنند يا مثل ديوانه گي فرياد مي زنند؟!
نمي دانم...
اينجا آسمان گريستن اش تمام شده ، بوي نمِ خاك دلم را به كوچه هاي كاهگلي چهارده معصوم برده است...
پشتِ ديوارم با موهاي شانه نزده، انگار دلم گرفته...
شايد هم دلم براي تو تنگ شده است.
به بازي زهرا و فهيمه و عليرضا نگاه مي كنم
حوصله شان را ندارم، بر مي گردم يعني بايد برگردم؛
مادرم هميشه دلواپس من است بيشتر از فاطمه...
كنار باغچه ام، گنجشكم ديروز مرد و من زير درخت انار خاكش كردم درست همينجا..
مريم!.مريم!...دختر حواس تو كجاست؟!!
انگار مدتهاست صداي ام زده اند و من نشنيده ام...
الان هم مي شود كه صدايم زده باشند و من نشنيده باشم؟!
منتظرم، مي دانم قرار است كسي بيايد...
ظهر شده و هنوز خبري نيست،
نكند خيال باشد!..
چند شب پيش به خوابم آمد
آنقدر بزرگ بود كه خجالت كشيدم حرفي بزنم تنها نگاهش كردم...
يك ياس به من داد و سنگيني ِ يك نگاهِ حزين!...
رفت و قبل از آن به من گفت: ..مي آيم...
و من منتظرم ، هر روز كوچه را آب مي زنم و امروز هم كوچه را آب زده ام و بوي نم خاك دلم را هوايي كرده...
اذان مي گويند ، چقدر نماز را دوست دارم...دلم پر پر مي زند براي نماز، اصلا كاش هميشه نماز بود...
فاطمه بازيگوش است، خيلي هم زيبا..موهاي طلائي اش را شانه مي زند، دلش پي چيز ديگري ست...
مي خواهد زودتر خودش را به عليرضا و زهرا برساند، همين الان صدايش زدند.
مادرم مثلِ هميشه سختكوش و باحوصله نمي گذارد كارهايش نيمه تمام بمانند، براي پدرم يك ژاكت مي بافد و امروز بايد تمام شود!...
من چادر نمازم را سرم كرده ام و كنار لاله عباسي هاي پدرم با عروسكم حرف مي زنم...
مي شود آيا آمده باشد و صدايم زده باشد و من نشنيده باشم؟!!.....
...........................
دلتنگم و كم حوصله........
