تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

به قلم تو برای دلتنگیهای من

نمی دانم درد چگونه است؟
فقط گاهی به گمانم رسیده است که کشیده ام
غربتی که دلم را به هیچ شادمانه اش ، گرم نمی کرد
و نه بر هیچ تعلق ِ خاطرش ، خرسند...
نمی دانم درد چگونه است؟
فقط می دانم که ناگزیر ِ تومانده ام
فقط می دانم که چنگ بر گیسوان ِ تو انداخته ام و تو مرا کشیده ای
و تو مرا همچنان کشیده ای!
کشیده ای!!..
و اکنون نمی دانم درد چگونه است
و اکنون نمی دانم چگونه ام!
سعی ِ من! خوابم تو را می بیند
و بیداری ام که چشم می گشاید ، تو پاک می شوی
یاد می شوی
انگاره می شوی
رویا ی صادقانه می شوی..
سعی ِ من!
گامهایم می لرزند و این حنجره ی توری ام وقتی می خواهم ایمان ِ تو را،
ایمان ِ تورا برای بارهای چند باره ایمان بیاورم...
اشهد ان....
گواهی می دهم که تنها گواه ِ بودن و زیستن، من ام!...
سعیِ من! این خواهش ِ من است که از تو تهی می شود
در این شب ِ نمناک ِ دلتنگی!
سعی ِ من!
صفا نمی شوی؟!

...............................

 
مه سیما!
دلتنگ ِ توام نازنین!
و تو آوای دلنشین ِ "دوستت دارم"ی در این هنگامه های تنهایی..

از یاد رفته!
من دیگر هیچ ادعایی ندارم..
تو چگونه ای؟

یادآوری:
برداشتی از آیات ِ 20 تا27 اعراف:
و لقد خلقنا...و ما انسان را آفریدیم و صورت بخشیدیم..
فسجدوا الا ابلیس.. قال فاهبط منها ...ان تتکبر فیهاو....وانک من الصاغرین"
شیطان تکبر ورزید پس او را کوچک کردیم
و شیطان کوچک شد، دستش را از حقیقت کوتاه کردیم...
و یا ادم اسکن انت و زوجک...
زشتی نبود، پس زیبایی نیز نبود
بهشت همینجا بود
همینجایی که نه زشت بود و نه زیبا..
و در بهشت هیچ دلزدگی نبود..
فوسوس لهما الشیطان ..
پس آدم و حوا ناپرهیزی کردند
لباس از تنشان افتاد و زشتیهایشان نمایان شد..
قد انزلنا علیکم لباسا یواری و...
"تنها پرهیزکاران ِ عالمند که ازهر بد و خوبی فارغ اند"

 

+نوشته شده در 88/08/29ساعتتوسط مریم | |

دل می کشی ؛
 درد می کشم
تا انتهای این سکوت ِ من و ما که تو ایستاده ای!
چشم بر هم نمی زند این یاد، این اشتیاق !..
درد می کشی ؛
 آه می کشم
این تمنای سرکشی که از پشت ِ خواب ِ این نیاز!! سرک می کشد، یک دم ز من و من غافل نمی شود
آه می کشی ؛
چشم می کشم
این پس انداز ِ آخرین هروله ست میان ِ جاده ی این ناز و آن نیاز..
چشم می کشی ؛
 دست می کشم
لای لای بی انتهای این گاهواره ی بیتاب!
رقص ِ ستاره
حرص ِ ماه
آن رویای شکسته ی نور، میان ِ این دو چشم انتظاری!!
چشم انتظاری!!
کوچه بارانی ست
راه طولانی ست
و این خستگی اما!
خستگی اما تو را که می بیند
نه!
تو را که فکر می کند
نه!
تو را که می شود!!
آری
تو را که می شود!!
می ریزد
می پاشد
گم می شود
زیر ِ آخرین تنفس ِ برگهای پائیزی...
دل می کشی ؛
 درد می کشم
تنهایی کش می آورد ،
 من بلند می شوم!
راه اما هنوز در سایه روشن ِ تقدیرمان، قدم می زند
فصل ِ بیگانه گی!!
فصل ِ بی قراری!
فصل ِ ناتمام ِ دلتنگی....

..................................
مه سیما!
بی محبت ِ تو ، به تو اندیشیدن جهنمی می شود که دلم را به آشوب می کشاند و تردید
"ولقدذرانا لجهنم کثیرا.....اولئک هم الغافلون"(179 اعراف)
آنجایی که جهنمت پرمی شود  از "ما"هایی که"تو" را انکار می کنند!!
تو را!
آنجایی که  پر می شود از "من"!!
از "من"...
گاهی که تو دوری
دور،
ای نزدیک تر از رگ ِ گردن به من!
به خاطر ِ فراموشی ام بیانداز یادت را ، تا خودم را به یاد آورم ،
خودم را!..
مگر نه اینکه همین فراموش خانه، قرارگاه ِ به یاد آوردن مان بود؟!


از یاد رفته!
درد ِ تو اگر کور رنگی ست و جهان را همه یکرنگ می بینی
درد ِ من شور رنگی ست که تنها تو را هفتاد رنگ می بینم...

+نوشته شده در 88/08/27ساعتتوسط مریم | |

این صدای انسانه
انسانی  به نام ِ مریم :
که با قلم ِ دل برای تو می نویسه
برای دلتنگیهای مریم
انگار این روزهای لنگ درهوا نمی خوان دست از سرگردونی ِ لحظه ها بردارن
ببین چقدر سنگین شده هوا!!
نشستم که بنویسم برای تو
با صدای مریم
از زبان ِ دل
تو سرزمین ِ مریم !
تو سرزمینی که هر روز صبح مسیح از نیاز ِ تنش زاده میشه و شب دوباره به آغوش ِ دلتنگیهاش برمیگرده..
خواستم بدونی؛
یا شایدم خواستم بدونم :
مریمی که می نویسه همیشه عاشق بوده
حتی وقتایی که باورش توی پستی ِ یک هوس جا می مونه
وقتایی که می خواد کوچیک بمونه ،مثل ِیه شیر خواره صورتش رو، رو برگ فرشهای نرم ِ رویِ خاک بکشه و نم ِ زمین رو بمَکه،
و تو این پستی به هم آغوشی ِ تب دار ِ تنش برسه..
حتی وقتایی که باورش به یقین ِ آسمون دست می بره
و گیسوهاش رو به نفسهای ستاره ها می سپره
و تو این بلندی با رعشه های روح ِ خدا یکی میشه..
همیشه عاشق بوده
اصلا مریمه بی مسیح ، مگه می تونه باشه؟
تو بگو می تونه؟...
مریمی که می نویسه ، حتم بدون "من" نیستم
که من همون عجوله بی دست و پام که هنوز مردد ِ تو و خودش مونده
همون آدمی که دست و پاش رو زنده گی بسته
دینش
دنیاش
ایمونش
رویاش
همسرش
فرزندش...
تو کجای خودت موندی؟
کجای این دلتنگی ِ ناتموم ؟
کجای رقص ِ این سایه روشن ِ بی دووم؟
کجای خواهش ِ تنت؟
کجای التماس ِچشمات؟..
هنوز که هنوزه از لای این فرسنگهای دود و دم گرفته، خوب می شنومت
خوب احساست می کنم
 خوب می بینمت
مگه نمی دونی مریمی که می نویسه تو تسخیر ِ هیچ زمان و مکانی نیست
دست گرد ِ هیچ بد و خوبی نیست
بیرق ِ سرگردون ِ هیچ دین و ایمونی نیست
رهاست
رها!
اینجا صدای مریمه
مریمی که هست
نگاش کن!
برای تو...
که جهان ِ بی مریم ، جهان ِ ارواح سرگردونه
ارواحی که منتظر مسیحن تا اونها رو به کالبدشون، به مامنشون، به خونشون برگردونه
جهان بی مریم، جهان ِ کورهای مادرزاده
کورهایی که منتظر مسیحن تا روشناییشون ببخشه
جهان ِ بی مریم ، جهان ِ انسان ِ ناباروره
جهان سرگشتگی ها
جهان ِ بی مسیح
جهان ِ تباهی
تباهی ..
دل ِ مریم برای تو گرفته
برای خودش...
ببین! هنوز هست
و می خواد عاشق باشه
عاشق ِ تو
عاشق ِ خودش
و  بنویسه
برای تو
برای خودش..

............................

مه سیما!
قانون ِ سخت ِ بودنت ، چشمان ِ ایمان مرا می جست
سر بر سینه ی آفتابت نهاده بودم
از این رو سایه ام سنگین بود..

 

+نوشته شده در 88/08/24ساعتتوسط مریم | |

نام تو را که خواندم ، چیزی میان ِ دلم گر گرفت و گلویم سوخت
یخ این نگاه ِ شیشه ای اما !
شاید هنوز، کم عاشقت شده ام
شاید
نمی دانم...
انگار این روزها حسود شده ام ،
به تو!
به تو که مثل ِ همه  چیزهای نادیدنی ، به دلم مدیونی!
مثل ِ احساس دلتنگی ام، وقتی مشت می شوم به دستانت!
مثل ِ احساس ِ درد وقتی، به دلم هیچ چیز راه نمی گیرد
مثل ِ وقتی که می شوم حجم ِ خاموش و بادکرده ی تنهایی..
مثل ِ احساس ِ دوست داشتن ات وقتی، ضربان می شوی و قلبم انگار تندتر می زند هربار...
این روزهاحسود شده ام
به خودم انگار!
به خودم که مثل ِ همه  چیزهای گم شده ، به تو مدیونم!
وقت ِ گره شدنت میان ِ دلم !
درد شدنت!
هست شدنم!
دست شدنت
باز شدنم
راه شدنت
یافت شدنم...
........................

مه سیما!
دلتنگی برقرار است و زندگی برقرار و من بین ِ این دوقرار!  بی قرار...بی قرار...

از یاد رفته!
وقتی نمانده است
روزهای نیامده ات حتی، وقتشان سرآمده است
آدم نمی شوی؟؟...

فقط خودم و خودت:  
دلم مثل ِ گنجشکهای جفت گم کرده، لابه لای شاخه های نگاهت پَرپَر می زند
و تو در بی هوشی ِ این لحظه های عجول، مثل ِ آوازی
مثل ِ نسیمی
خوابی
یادی
می روی و می روی ومی روی ...
رامت نمی شوم
هوشت با من است؟

+نوشته شده در 88/07/12ساعتتوسط مریم | |


تو را چه می شود که از بی تابی ِ این درد، رحلت نمی کنی؟
مرا چه می شود که از این قصه ی تکراری ِ سرد، هجرت نمی کنم؟....
تو را میان ِ دلم کاشته است دستی!........دستی!
مگر ممکن ام می شود ، به تو نیندیشم؟
به خدا نمی شود..
تو را به آبِ دیده، آب می دهم هر شب؛
به خون ِ دل
به آه ِ شبانه ام تاب می دهم هر شب؛
به ماه
به این نگاه ِ شکسته ام، نور می دهم هر شب!
عزیز!.........
عزیز!...
تو را اگر هوس ِ نیامدن ات ، روئید
اگر گل کرد،
بمان و نیا مثل ِ تمام ِ این همه سالهایی که آمده است و نیامده ای!
مرا همین اشتیاق ِ آمدنت ، هست می کند هر دم
اشتیاق ِ آمدنت.......آمدنت!
عزیز!
عزیز!
تو را به حرمت ِ آن دستهای بارانی
مگو که سهم ِ من از عشق و انتظار و سکوت؛ تنهائی ست...
برای من ِ دلتنگ هین اشتیاق ِ آمدنت، دنیائی ست...

غمت به پنجره می کوبد،  وقت ِ شب چراغان است
مگو برانمش از در؛ میهمان حبیب ِ جانان است
به عشق می کنم این در گشوده و به این دل ِ تنگ
که بشکند از فکر و خیالم ، همه شبه و رنگ...


..........................

مه سیما!
علی گفت"حق را بشناس، اهل ِ حق را خواهی شناخت"
حق را با کدام میزان سنجش می کنند تا اهلیت ِ خویش را بیابم؟


از یاد رفته!
بهشت یعنی تو، وقتی" بودن" را سزاوار آمدی..
من باور نمی کنم که هر گونه بودنی!! ، "بودن" است...

+نوشته شده در 88/07/07ساعتتوسط مریم | |

شده ای غم ِ دل، آهِ شبانه ای! خوب است؟!
شده ام خویش را چو بیگانه ای ، خوب است؟!
تو که افسون ِ دل شدی و دل ز من کندی
من شدم دست گرد ِ هر بهانه ای، خوب است؟!
دل ِ من قهر کرده و به روی ایمانم،
قفل کرده در که چرا نیامده ای ، خوب است؟!
ای همه ناز ، از نیازم نمی پرسی
تو که از ناز و نیاز هم سرآمده ای،خوب است؟!
تا که رفتی ز برم،  اسطوره ی تنهایی !
من بریدم دل ز عشق افسانه ای، خوب است؟!
تو اگر نایی و گرم بشکنی عهدت
شده ای شمع ِ این دل پروانه ای، خوب است؟!

...........................

مه سیما!
پنداری با دلم نرم شده ای!
نمی دانم!
شاید این دل است که با تو گرم شده است...


از یاد رفته!
حسادت، یار ِ خاک نخورده ی عشق است ؛ عشق ِ به خویشتن!!
 اگر این یار ِ سست ریشه شود همنشین ِ دل؟!

خوشا آنان که ریشه هایشان از تاریکیهای خویش گذشته است و به چشمه های همیشه جوشان قلب ِ جهان رسیده است...

 

+نوشته شده در 88/07/02ساعتتوسط مریم | |

دیگربه خدا، بند ِ خیالت نمی شوم
سوگند می خورم که وبالت نمی شوم
دانم که در دولت ِ تو "دوستی" را وفاست
من که شکسته ام!.عهد ِ محالت نمی شوم
دیدار ِ تو را چشم ِ بصیرت شهنشه است
من کور ِ مادرم! گدای جمالت نمی شوم
در ازدحام منتظرانت، ای زیباترین ِ خلق!
من زشت ترین! خار وصالت نمی شوم
ظلمت نشین ِ غمم ، ای ماه ِ بدر ِ عشق
زین پس ،مه ِ تاریکِ هلالت نمی شوم


مه سیما!
سایه ات سنگین است!
من که در امتحان تو مردودم،
بگذار حاشیه نشین ِ نگاه تو باشم...

از یاد رفته!
میوه ی صبر چیدنی ست!
چشیده ای؟
افسوس که هنوز ذائقه ات کال مانده است!

خودمانی:
دلم گرفته اونقدی که خیالت بهش قد نمی ده
می خوام شکایت کنم ازاشتیاقت که بَرم می داره می بره بالا و یه هویی از اون بالا پرتم می کنه پایین
بگو دست از دلم برداره
دردم میاد
هر کاز کنی بهت مومن نمی شم، ذاتم خرابه
خواستی خرابت باشم ، خوب هستم
دیگه از آباد شدنم گذشته...
این شب رو هم می گذارم و میرم با هر چی دوست داشتن و نیازو دلتنگی و تنهائییه
با هر چی نفرت و خشم و تاریکیه
میرم و میرم تا برسم به اون روزی که یا دست از دل ِ هم برداشته باشیم یا دلامون رو با هم یکی کرده باشیم  

+نوشته شده در 88/06/28ساعتتوسط مریم | |

"درود بر آنان که سزاوار درودند" *

به اشتیاقی آمده ای
روزی ، روزگاری دلت خواسته است
آرزو کرده ای
به گمانت می رسد که رسیده ای
منتظری
پشت ِ دری که بسته مانده است
انگار اشکهایت در گلوی دلت گیر می کنند
نه بسان ِ بغضی گره خورده! نه!
بی هیچ بغضی ، بی خیال ِ دلتنگی، بی پندار ِ گریستن حتی...
در پی ِ سرازیر شدن ِ نیازی به ناگاه اشتیاقت را گم می کنی
انگار دزدیده می شود
یخ می زنی
گنگ می شوی
جریان ِ رگهایت بند می شوند
دندان به هم می فشاری
سرت باد می کند
طاقتت می شکند
 کوفته می شوی
 بر می گردی!
بر گشتنی اما نه!
جنس ِ عتابت، برگشتنی نیست
پشت کردنی نیست
یاس نیست
خشم نیست
بر می گردی تا بدانی چگونه ای؟
چگونه است؟
دم به دم چیز ِ تازه ای می خواهی
چیز ِ تازه ای فکر می کنی
چیز ِ تازه ای به خیالت می رسد
چیزها به هم می ریزند، به هم می زنند
سروصدایشان بلند می شود
گوشت کر می شود
سوت می کشد..
بلند بلند گریه می کنی
اشک که یخش نمی شکند،
 سرازیر که نمی شود
تنها صدای گریه بلند می کنی..
گنگ می گریی
گنگ ، فریاد می زنی...
ناگهان کلیدی میان ِ قفل می چرخد
در باز می شود
نور می پاشد به صورتت
به چشمانت
بر جانت..
مثل ِ اینکه نور، پشت ِ در ِ بسته گیر کرده باشد!
تو که سر ِ جایت ایستاده ای!
تکان که نخورده ای!
خودت را پرتاب که نکرده ای!
ذوق که نکرده ای!...
تنها نور است که خودش را در آغوش ِ تو پرتاب کرده است
پاشیده است
باریده است...
نور می شود
سست می شوی
تکبیر می شود
می شکنی، رکوع می شوی
ناز می شود
نماز می شوی
نیاز می شود
می افتی ، سجده می شوی
تمام، عشق می شود
تمام ، درد می شوی
دلت منفجر می شود
زار زار گریه می شوی
دریا می شود
رودخانه می شوی

........................................
مه سیما!
در وفای تو عهدی ست که از آنجا "مصلح" ات نامند
و در مرام ِ من قهری که از آنجا "مجرم" ام خوانند...
مصلح!  میانمان را آشتی ده..

از یاد رفته!
یعقوب را زبان ِ راستینش
موسی را اخلاصش
اسماعیل را صدق ِ وعده اش
ادریس را راستگویی اش... **
به رستگاری رساند
بنگر تو در بساط ِ دلت چه گنجی امانت دار شده ای
 در آن ثابت قدم باش و امین..

* *(سوره مریم.آیات 48 تا59.)
* علی (ع)

+نوشته شده در 88/06/25ساعتتوسط مریم | |

این روزها گم که می شوم، گم که می کنم
تنها تو می مانی به رنگ ِ خیالی به نام ِ غم، دلتنگی،نیاز یا هر چه که تو خودت بدان خواهانی.
تکراری که نمی شوی ، تویی که تکرارت مدام دلم را در دست می گیرد؛
 و یا می شوی و تکرار ِ تو دلم را پس نمی زند که
می گیرد، تنگ می کند، فشرده می کند
انگار می خواهد شیره ی جانم را بستاند و بنوشاند..
این روزها گم که می شوم، گم که می کنم؛
پیدایم می شوی ، پیدایت می کنم
پیدای گمی که قرارداد بر نمی داری،
در تعریف نمی خوابی،
هست نمی شوی و یا می شوی و هست شدنت چشمانم را محرم نمی کند...
تو در تماشا ، هست می شوی
در تماشا !
و این چشمان ِ معتاد به باور ِ اجساد ، جاده ی تماشایت را یافت نمی کنند..
ساده می شوی در این دستان
در این قلم، در این صفحات مثل ِ خلاصه شدنت در آب ، در اشک ، در خورشید ، در میز و سنگ و قاب عکس..
ساده می شوی ،
نه! خلاصه می شوی و در چشم می نشینی
 و اما تنها در مسیر ِ نگاهی که "من و دل و تنهائی" را قطع می کند،تماشا می شوی..
می دانی!
این روزها پیش ِ چشم ِ هر باوری، چرایی روئیده است
پیش ِ چشم ِ هر نیازی
هر راهی
هر گامی
هر....!! هر چیزی که فکربردارست
دل بردار است
چرائی روئیده است
چرائی که نمی گذارد ساده باورت کنم
ساده صدایت کنم
ساده بغضم را بشکنم و نیازت کنم..
تنها گاهی که گم می شوم
که گم می کنم
بی چرائی می شودتمام ِ کائناتت که "یقین" در باور ِ تو هیچ می شود
هیچ...


..........................


مه سیما!
خجالت می کشم از تو چیزی بخواهم که در دنیای ناچیز ِ خویش از چیز هم کمترم
امادرهستی ِ لایتناهی ِ نیازت بگذار به این نیاز بر خویش ببالم که:
"لباس ِ محبتت را بر تنم بپوشان تا در آغوش ِ تو پرورش یابم..." *

* "و القیت علیک محبت منی.... طه39"


خودمانی:
یه عکس تکراری..

+نوشته شده در 88/06/22ساعتتوسط مریم | |

سلام بهانه ی باران
دلیل ِ رستگاری پروانه ها
خوب  ِ خدا!هستی؟
 چگونه ای؟
به اشتیاق ِ دلت برپایی؟
من هم هستم به گونه ی خویش
و می گذرم مثل ِ روز
مثل ِ ثانیه ها
مثل ِ عمر
مثل ِ باد..
خوب وبدم و گاهی خالی از هر خوب و بدی..
عزیز ِ جان! نمی دانم چه سری ست که پنداری التماس ِ تو بلندم می کند
کنده می شوم از چیزی!
چیزی که سنگین است، بار است، وبال است...
منجی!
می دانی ، من تو را در دلم آرزو کرده ام
جایی از زندگی که معرفتی از خویش را گم کرده بودم
جایی که در مفهوم ِ رستگاری خویش مانده بودم
جایی از سرگردانی هایم
بین ِ بی قراری و سکونم
لابه لای اشکهای دلتنگی
میان ِ خستگی هایم...
آرزو کردم تمام ِ خدا ، تو شود وخدا خدا کردم که زودتر بیایی
من که دلم تب کرده، می سوزد برای هوایت
چشمانم برای انعکاس ِ نگاهت
گلویم برای هجای سلامت..
کجای انتظار ِ جهانم سبز شده ای، که رویش ات فصل بردار نیست؟
از کدام سمت ِ سخاوت ِ خورشید نور می خوری؟
از جنس ِ بغض ِ شکسته ای که از آن آب می خوری بگو
از دل ِ جایی که شهوت ِ ریشه هایت را مَحرم شده است
از قبیله ات بگو، سید ِ نور و آئینه...
بگو که پیدایت کنم...


................
مه سیما!
اگر تمام ِ خدا تو شود، من از خودت به خودت پناه خواهم برد و در آغوش ِ تو خواهم مرد..
من این را در دلم آرزو کرده ام..


از یاد رفته!
روزگار ، نامرد نیست
این تویی که به مردان ِ روزگار پشت کرده ای...
مردانی که چونان علی، فریادهایشان را تنها چاه می شنود و ماه شهادت می دهد..


خودمانی:
فندق اینروزها پر از صداست
غم ِ بزرگش اینه که همزبونی نداره تا زبون بی زبونیش رو بفهمه و به گوش بگیره..

 ماه رسید به قله و نمی دونم من هم رسیدم یا هنوز نه
این شبای قدر برای من مثل ٍ یه سکوی پرش می مونه که 3بار می تونی ازش استفاده کنی
هر کی سبک بارتر، پروازش بلندتر
خوش به حال ٍ اونی که اونقدر بتونه بپره که به قدرش برسه
اونی که می تونه قدر ٍ خودش رو بدونه می تونه تقدیرش رو طوری که می خواد رقم بزنه...

+نوشته شده در 88/06/15ساعتتوسط مریم | |

تو که در التماس ِ کوچک ِ من ، جا نمی گیری
تو که در قسمت ِ مقدور ِ من ، پا نمی گیری
گذاری به طول و عرض ِ تمام ِ نیاز؛ فرسودم
به اشتیاق ِ خیال ِ تو که رویا نمی گیری
من و دل و تنهائی، زدیم به هر در ِ بسته
چه شود که تو با چنین منی ، "با" نمی گیری
غم ِ دل نامراد از گشایش  و آنک تو،
شاه کلید ِ غمی و به قفل ِ ما نمی گیری
تو را به کدام نام خوانم که بشنوی آهم
تویی که به هیچ نام بردنی، ندا نمی گیری
گفت:"بکش دشواری ِ منزل به یاد ِ عهد ِ آسانی"
بگو چگونه شود که در این عهد! وفا نمی گیری؟!!

..........................

مه سیما!
فریادهای سکوتی که در بساط ِ دلم مانده می شوند
از جنس ِ ناکشیدنی ِ دردهایی ست که درمان نمی شوند!...


از یاد رفته!
چونان ناگفته ها ، راههایی نیز هست برای نرفتن!
راههایی که حقیقت آن در همان ابتدای را تابیدست:

تردید...تردید...تردید...

+نوشته شده در 88/06/08ساعتتوسط مریم | |

نشان ها را گم می کنم
راه ها را گم می کنم
آدمها را گم می کنم
تنها کودکم می ماند گاهی ، که اورا هم لا به لای لای لای خود گم می کنم..
آدمها را گم کرده ام، نه اینکه حواسم نباشد، نه!
خودشان، خودشان را گم می کنند
 تو را گم می کنم
همین حالا
دلم شوق ِ تو را بر نمی دارد
اصلا قهر می کنم
نشان به ان نشان که هنوز کوچک مانده ام..
همین حالا تو را گم می کنم
و هر آنچه که یادم داده اند
از عشق  و شرو شورش
 از اندوه و کوهش
از آشنایی و مرد دورش
 از تنهائی و غار ِسوت و کورش
از سرگردانی وبرهوتش
همه را گم می کنم
فقط می ماند سنگینی ِ هوایی از جنس ِ غم!
 و چیزهایی مثل اینکه:
همنیطوری دلم تنگ می شود
همینطوری چشمانم  می لرزد و نگاهش تر می شود
همینطوری می آیی و راه ِ گلویم بند می شود
نه خنده می شوی
نه گریه می شوی
نه ترانه می شوی
نه حرف می شوی
نه آه می شوی...
گفتگوی بین ِ من و تو
گفتگوی نگاه است و سکوت
گفتگوی اشک است و سکوت
گفتگوی بغض است و سکوت
گفتگوی نیاز است و سکوت
گفتگوی نماز است و سکوت
گفتگوی خیال است و سکوت...
گفتگوی سکوت است وسکوت...
کلام ِ تو گنگ است انگار برای من، می فهمی؟
آنقدر گنگ که به افسانه مانند است
شاید زودی برایم هنوز
آنقدر زود که حواسم را پرت نمی کنی
دلم را نمی دزدی
خنده هایم را رنگ نمی زنی
اشکم را در نمی آوری
گامهایم را سمت ِ خویش نمی خوانی
بودنم، نبودنت را بهانه نمی گیرد هنوز..
چه محرومم من!!می فهمی؟

............................

مه سیما!
می آیی و بر نگاهم می نشینی و سُر می خوری و دلم را می لرزانی و ... با من اما ما نمی شوی!
نمی فهمم چرا!!

از یاد رفته!
می گویی:"اختیار ِ دلم را دارم"
اما من ،نه اختیار ِ دلم را دارم نه اختیار ِ خویش را، برای همین است که تو را از من کنده است آنکه اختیار ِ من ودل در دست ِ اوست...

خودمانی:
فندق این روزها دو ارزو داره:
یکی اینکه اگه بشه همه چی رو بخوره چقدر خوب میشه
دوم اینکه اگه بشه نخوابه چه محشر میشه!!


 

+نوشته شده در 88/06/06ساعتتوسط مریم | |

از سمت ِ طلوع ِ غم ِ خورشید، تو را دید می زدم
رویای سپید ِ دل ِ شب را مه ِ تردید می زدم
طوفان، شهامت ِ پرواز ِ باغ را شکسته بود
بر گرده ی باران، خطر ِ مرگ رسته بود
در امتداد ِ رویش ِ خواب ِ سبک سران
در انزوای فراموشی ِ مسموم ِ شب دلان
دیدم همینک ِ رستگاری ِ درد را
فریاد ِ بغض کرده در گلوی مرد را
چشمان ِ هوس بر کفن ِ ماه سوده بود
دستان ِ نیازش به تو آلوده بود...
تو در پسین دم ِ تشخیص ِ شعر و شور
مست ِ رسیدن دردانه ی سرور
چونان هیجان ِ گم ِ تندیس ِ عشق بود
رقص ِ شعف ات در دل ِ طاق ِ کبود..
جریان ِ نفسهای عشق و خیال و آه
نقش ِ شکسته ی اندوه در قاب ِ تار ِ ماه
یک التماس ِ بی خبر از هجمه ی غرور
یک حجم ِ گرفته ی دل، در تب ِ ظهور
یک"مرد" شکستن و یک "دل" بستگی
یک "تو" شکفتن و یک "من "رستگی
یک "تو"در پسین دم تشخیص شعر و شور
یک "مرد" در آستانه ی تسلیم ِ سرد ِ گور...

...................

از یاد رفته!
نیازت را خوارداشت ِ هوسهای خُرد مکن...
تو در نیازت نهفته ای!

+نوشته شده در 88/06/04ساعتتوسط مریم | |

انگار نوبتی ست
اینبار نوبت ِ من است که گریه کنم ،
عادلانه همین است ؛
باشد!..
اما من، رنگ ِ عشق می زنم این فصل ِ عدل را!
"من گریه می کنم تا تو بخندی..."

.................

مه سیما!
تو رنج ِ باشکوه ِ منی!
اینبار از تو ، خودت را خواهانم
دست کشیدنی
دیدنی
شنیدنی
بوئیدنی
اندازه گرفتنی..
می خواهم کنار تو بایستم تا بدانم که قد کشیده ام...
وه! که خواب ِ نگاهت میان ِ حلقه ی دستانم ، ستودنی ست...


از یادرفته!
".. در خشم ِ خود بمیرکه تنها خداوند از دنیای درون آگاه ست"
119  آل عمران

+نوشته شده در 88/06/03ساعتتوسط مریم | |

برای من ،
"عشق" هیجان ِ مقدسی بود که ناخوانده های دلم را به آواز ِ دوست برایم می خواند.
همچون شوکی که ایمان ِ از دست رفته ام را جان ِ تازه ای می بخشید..
اما نمی دانم از کجا بود که لا به لای ناخوانده هایم ، چون دروغ ِ بزرگی تو را جا دادم!
وقت ِ جان گرفتن ِ ایمانم بود
که هم مردد ِ تو ماندم، هم خویش...


......................
مه سیما!
رسیده ام به اینجای مسئله ی خویش:" که از عشق هیچ نمی دانم..."


از یاد رفته!
برای هر به دست آوردنی ، از دست دادنی هست!
اگر مرا به قیمت ِ از دست دادن ِ خویش به دست آوردی، مرا نیز از دست داده ای ؛
زیان بزرگ همین جاست!!....
تنها جانهایی برای تو ماناست که تو را نیز در خویش داشته باشند...

+نوشته شده در 88/06/03ساعتتوسط مریم | |