تبليغاتX
سایه روشن

سایه روشن

سی پاره های من...به قلم تو برای حقیقت من

از تنهای زیادمان است که می نویسیم

اینجا یا هر جا...

ما رفتیم اینجا

http://aaraf.blogfa.com

+نوشته شده در 88/11/12ساعتتوسط مریم | |


امشب همین ما
مریم خانوم
مادر ِ مهدی و هومان
همسر ِ رضا
دختر بابا محمد! تنها مردی که دلم را از بیخ و ریشه می کند
همین ما
دوست ِ نسیم و مهسا و ندا
اتاق ِ 124
تخت ِ وسطی، مثل ِ خودمان جدا
و ریاضی
خسته گی از مسئله های تکراری
چقدر خوب است مسئله های ریاضی را حل کردن از راهی که هیچ کس نرفته باشد
طولانی، اما جذاب...
آن آقا که پوستشان سبزه است
نگاه شان سنگین است
می روم بیرون
دور می شوم از شما از آنها...
و شما آقای همسر
نامه هایتان همین جاست
دوباره نگاه شان می کنم
آنقدر ریز که نمی شود خواند
محرمانه ست
و من انگار محرم ِ شما نبودم ونیستم
آقای شوهر!
امشب همین ما
مریم ِ مامان
مریم ِ همسر
مریم ِ بابا
دلش مثل ِ همین کبوترهایی که کبوتر بازها به دست گرفته اند تا جفتش را شکار کنند، پرپر می زند
شاید از اینجا بروم
می خواهم کوچ کنم با شما هستم عشق!
شما که ما را به خودتان راه نمی دهید اما ما خودمان را به شما می چسبانیم..
................
راستی دیگر آن بعضی هایی که زلزله می کنند و فقط خرابی دارند
همانهایی که بی بضاعتند و بی چیز
ما دیگر ازشان بیزاریم

شما که در آن خوان ِ مردانه گی ، شَرَرید
چرا به این زبانه ی در کام راه نبرید؟!
گمان کنم که شراره ی در سوز و سازتان
نه آن عطشی ست که از دل به سر پرید!
تمام ِ هیمه ی این شید ز اندوه ِ در دل است..
شما بگو! که به قوه ی منطق ز ما سرید؟!
شما که تاجر ِ قلبید و سرمایه تان کلام
کلافه ی غم ، طاق ِ زخم ، چند می خرید؟
همین تکانه ی گامهای تان، خرابی کرد
مگر نه درکلاس ِ گام و ضرب، مهترید؟!
شما که به عشق و وفا شهره گشته اید
ز شوق ِ "ما"، زمیان "من" نمی درید؟!

 ما انصافا تازه گاهی خیلی از آن طرف بی انصافا!! همیشه یقه ی خودمان دستمان است
شاید گاهی هم باید یقه ی شما را بگیریم

+نوشته شده در 88/11/10ساعتتوسط مریم | |

آقا این دل ِ صحرائی را که  نمی شود قابش گرفت
نمی شود توی چهار دیواری تان زندانی کرد
همه اش فرار می کند
از همسر بودنمان، از مادر بودنمان، از اینطور بودنمان
از اصل ِ بودنمان
مگر نمی بینید؟!
کور که نیستید
حالا تو هی زنجیرش بزن
هی تیرش بزن
هی پایبندش کن
هی قفس برایش بساز
کلیدت را هم بکن قفلی که قفل را هی قفل می زند روی هم روی هم...
این دل صحرایی ست ، وحشی ست..
خانه گی نمی شود، اهلی نمی شود..

 

+نوشته شده در 88/11/10ساعتتوسط مریم |

گیرم که از غلط هوسی بر دل ِ ویران نشسته است
دیگر چرا اریکه ی پیشانی ِ خوبان شکسته است؟
اینقدر حواستان به ما هست که هنوز حواسمان به خطا رفته و نرفته، دل را زعاشقانه ی  نیمه شب تان  محروم کردید..
باشد، دل ِ ما که آرام نمی نشیند
دلتنگی می کند
مثل ِ همین حالا...

بعضی آدمها به مثال ِ عزیزی "مثل ِ روز ،عاشقند" و به مثال ِ خودمان مثل ِ عشق روشن!
وقتی می روی پیش شان ، عاشق بلند می شوی ، مست می شوی..
تصورش را بکنید که سلطان ِ قلب شان با دل چه می کند؟!
و ما که مست شده ایم از چنین حضوری باز هوس یارو دیار کرده است دلمان..
این یار پیدا ، نیست از ما خبری
نشان ِ پیدا بر ِ پنهان چو بری؟!

سلطان ِ قلبم! ما بَدان ، دنیاو دین وا داده ایم
مانند ِ بدمستان ِ شب، دنبال ِ یک جو باده ایم
بی دست وپا، بی خان وجا ، بی اسم و جاه
پای رسیدن تا شما، در بست جان را داده ایم
سلطان ِ قلبم! از هوس ، نی ما شدیم "سلطان ِ غم"
از نطفه تا اینجای خود با درد ، محنت زاده ایم!
غم ، باده ده! زانو زدیم، از هو و الا هو زدیم!
در لا مکان ِ ملکتان، بس لاس و پاس افتاده ایم
شولای غم بر دوش مان، کرباس ِ تن ها پوش مان
تا چاره ی بیچاره گی، ناچار تنها مانده ایم
سلطان ِ قلبم! بی شما ، ما با ، دلان بیگانه ایم
از خویش و بی خویشان ِ خود، وامانده ایم، درمانده ایم...

اندر احوالات ِ فسقلمان:
نمکدان ِ ما خیلی نمکشان این روزها زیاد شده است
پیشرفتشان هم بد نبوده
چهاردست وپا می کنند، شیهه می شکند
آواز می خوانند، پای کوبی می کنند(به قول ِمادربزرگ بی دایره به رقصند)
سر تکان می دهندو دم می جنبانند..
خیلی هم دلشان می خواهد بوس شان کنی و لوس شان کنی...
یک قلب ِ 14 کیلویی در دل ِ زنده گی که تالاپ تالاپ می زنند و عشق پمپاژ می کنند...

+نوشته شده در 88/11/09ساعتتوسط مریم | |

غریبی آغاز ، سکوتی آواز
به پای خسته، زدی چنگی باز
من و شیدائی، دل ِ صحرائی
شب و بیداری ، غم ِ تنهائی
من و دستانی، تو و بر بامی
دل از دستم رفت ،زدی اش دامی
من و زنجیرت، تو و شمشیرت
زدی بر ایمان، بشد دل شیرت!
نیابم کویت، ندانم سویت
به چشمان ِ دل، چو بینم رویت؟
زنم چنگی باز، به گیسویت ناز
در این بی تابی، کنم سوزی ساز

یک دوستی خیلی سعی کردند بفهمانند به ما که بی خیال ِ سرایش شویم و موفق نشدند و  یکی هم خیلی وقت پیشترها..
البته این بت ِ زهر ِ مار! خوب می داند که "کار یک زن! نیست خرمن کوفتن      گاو ِ نر می خواهد و مرد ِ کهن"
و هیچ وقت نخواستیم که پا توی کفش ِ مردان ِ عزیز کنیم که برای مان خیلی بزرگ است
و نیز پا توی کفش ِ پروین خانوم و قروغ اینا و خلاصه هیچ شاعره و ساحره خانومی !!
و ما همان کفشهای2سال پیش مان که کمرش شکسته(نمی دانیم به نفرین ِ که و کجا) خیلی هم خوب مان است..
به ولله ِ تمام ِدنیا را هم اگر بیاورید کم می آورد وقتی تمام ِ منطقت می شود "دلمان می خواهد"!!
همین قلب ِ نازنین ِ ما که خیلی کارش از روی اصول و منطق هست
متوجه شدیم که گاهی همینطوری دلش می خواهد نزد و یا گاهی تندتر بزند
تازه این که چیزی نیست، گاهی هم یک چیزی شبیه به آه می کشد!
که ما فکر می کردیم دارد بادکنک باد می کند یا شاید هم آدامس!!
خواستیم برایِ بالا بردن اطلاعات ِ عمومی مان (که می گویند خیلی چیز ِ خوبی ست و خدایی خیلی چیز ِ خوبی ست) چرایش را بپرسیم که به ما توپیدند :"تو دیگر چه غمی داری؟!"
البته خیلی فکر کردیم و هنوز هم نفهمیدیم که این سوال و جواب چه ربطی به هم داشت
اما این کودک ِ درون مان که اول لکنت زبان داشتند بعد از آن شلیک، زبانشان کلا بند آمد..
باور کنید گاهی اصلا حریف ِ دلمان نمی شویم
تازه خیلی هم خویشتن داری می کنیم
که اگر دچار ِ یاس ِ خویشتن داری شویم که زیاد اتفاق افتاده است ، آنگاه این خویشتن مان خودش می شود دار ِ خویشتن شان و تمام...

هنوز طالب ِ اقیانوسیم آقا!
جایی که فرش و عرش یکرنگ و یک صدا باشد..
از این همه رنگ و نیرنگ دلمان گرفته..

+نوشته شده در 88/11/08ساعتتوسط مریم | |

هنوزکه هنوز است یک زن نشده ایم!
از آنهایی که بلدند بی نفس پشت ِ سر ِ هم  و "پشت  ِسر ِ هم"!! حرف بزنند یا از آن زنهایی که مَردند! یا حتی از آن زنهایی که دوره گردند..
نه رام شدیم و نه آرام
نه بانو شدیم و نه کدبانو..
فقط خیالمان جمع است که هیچ کس جای خالی و پر ِ ما را در قلبتان نمی گیرد
یعنی توان ِ تصاحبش را ندارد....
می خواهد پری ِ دریایی باشد یا فرشته ی آسمانی!

برای خدای جان :
بند از سنجاقک ِ گیسویمان برداشتید
طاقت ِ بی تاب ِ دل را در کمر انداختید
لیلی ِ صحرا شدیم و راه ِ دیگر بافتیم     
عاشق ِ سوزان شدید و راه ِ دیگر یافتید
در بیابان ِ جنون تا می شدیم آهوی دل
تیر ِ غم برداشتید و  اسب ِ دم را تاختید
غصه های قصه هامان را نگفتیم و شما
از سکوت ِ بغضهامان داستانها ساختید
دستمان خالی  ودل خم بود زیر ِ بار ِ غم
ثروت ِ این دل شدید و قامتش افراشتید
رنج ِ بودن را در این اندوه زار ِ تشنه گی
جرعه ی عشقی شدید و در گلو انداختید

یک دلتنگی ِ عمیق ته ِ دلمان است
آنقدر عمیق که سنگین مان کرده و شده ایم یک خانوم ِ سنگین و متین!..
چند روز پیش نمی دانستیم چه مان شده است و حالا نمی دانیم چه تان شده ایم؟!

و آخراز تمام ِ اینها اینکه : اگر گفتید امشب چند ستاره در آسمان ِ دلمان می درخشید؟!

+نوشته شده در 88/11/06ساعتتوسط مریم | |

واین سرخوشی های سرکوب شده که از کنار و گوشه ی دلمان پاروب شده
سر ِ دلمان را که سنگین می کند ، می نشیند و این خانه رنگین می کند...

نمی دانم چه مان شده
شِبه عاشق شده ایم یا شَبَح عاشق!
عاشق ِکه اش را نمی دانیم، فقط اینکه نه هوشمان سر جایش هست و نه حواسمان پیدایش هست..
داشتیم برای گم شده مان غزل می خواندیم ، سرمان بند ِ تن مان بود لااقل!!  که حواسمان را هم تور زدند..
و حالا شده ایم بی دل و بی حواس!
عقل را هم که در همان آغاز خلقت السموات و الارضین به جانمان پیوند زدند اما راستش را بخواهید، دلمان پس زد..
"چو در دل پای بنهادی،بشد از دست اندیشه
میان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشه" (حضرت مولانا)

این بی دل ِ بی حواس ِ بی هوش
با پیچش ِ زلف تان هم آغوش
دل ساده ی دلداده ی دلدار
دل داده به آن خیالک ِ دوش
در مخزن ِ اسرار ِ شما، ما
یک بی سرو پای سر به پا گوش
در مجلس ِ خسروانه تان ، ما
آن گوشه نشین ِ لاقبا پوش!
و آنجا که شوم درد، شما نیز
آن باده ی شافی که کنم نوش

و شما آقای عزیز! 
بیا و دلت را بکن گوش!
ما هم دل مان را کرده ایم دست و مست و خلاصه اینکه هر چه هست ..

شربتی جوشان شده ، در عشق شمع ِ جان شده
گنجی ز گنجایش فزون، در حضرتم جولان شده
خواب از دو چشمانم شده، هوش از سر و جانم شده
همچون کویر از تب برون، در حیرتم باران شده...

..............................................
روی پشت ِ بام هم حال و هوایی دارد برای خود، قسمت شد بیایید شما هم!!
آدم هر چه بالاتر می رود بیشتر پی می برد به اینکه دنیا چقدر کوتاه و پست است و آرزوهایش نیز..
گاهی دل آنقدر کنده می شود از این پستی که آرزوی شما را هنوز بر گرده شان ننشانده ایم، می بینیم با اشک از دیده بیرونشان رانده ایم..
به همین راحتی ، می خواهیم و نمی خواهیم...می رسیم و نمی رسیم...
و آخر:  تمام ِ حرف ِ ناحسابی مان اینکه دلمان خیلی هوای شما را دارد، یک گفتمان خموش در یک تماشای چموش گوشه ای از این دنیای بی پیک و سروش...

دلمان سفر می خواهد به هر کجایی که نه اینجاست..هنوز هوای اقیانوس توی سرمان هست داغ و داغ...

+نوشته شده در 88/11/04ساعتتوسط مریم | |

تب ِ رسوائی و در روی ماهت خسته پروازی
شب ِ شیدایی و در التهاب ِ عشقت آوازی
دل و دستان ِ در کاری، مه و شام ِ پریشانی
قرین ِ آن نیازی کز تو دارد سینه و رازی
تو را تا انتهای قلب ِ تنهائی سفر کردم
به شوق ِ خلوتی تا دین و ایمانم براندازی
من و جادوی چشمانی،تو و حرف ِ پشیمانی
عزیزم با دل ِ بشکسته آخر تا کجا بازی؟
من این فرض ِ محال ِ با تو بودن را نیاسایم
که در کیش ِ خداوندان منم ابلیس ِ ناسازی
من و پیشانی ِ بر تب ، تو و پیشانی ِ بر لب
خرابم کرده ای از ریشه و جان درسرافرازی

به مجموعه ی ما (من و تو) می گویند، مجموعه ی تنهائی که تمام ِ مجموعه ها می شوند زیر مجموعه ی ما...
امروز از آن روزهایی ست که هر چه عشق در دلمان هست در نقطه ی خدا به هم رسیده اند!
اسمش را شاید بشود گذاشت "وحدت ِ وجود"..
هر چه هست آنقدر تو را برایم  خواستنی و خدایی کرده است و خوب و بدت را با هم سوزانده است
که تمامت شده است عشق...

+نوشته شده در 88/11/03ساعتتوسط مریم | |

تنها با تار ِ ایمانت و پود ِ جانت می شود عشق ببافی!
وقتی عشق آغاز شود تو باید تمام شده باشی ، خانوم!
هنوز که هستی...

نیابم در هوایت کوی غم  را من.. چه بد باشد،
گدایی کرده باشی و ز خواجه دست ِ رد باشد
زدی بر ناوک ِ مژگان، قلم موی پریشانی
شکست آن جام ِحیرانی که در جانم احد باشد
دلم  غمگین و سودا شد در این دلداده گی! آنک
چه رسوایی به بار آورد کز "ماهم" رصد باشد
نرو ای دل شکن از پیش ِ این مسکین ِ دلداده
که بیدل را نیازافتد از آن پس ، کو صمد باشد!


آدم می تواند در واقع عاشق ِ چند نفر باشد و در واقع تر عاشق ِ هیچ کدام شان هم نباشد
در واقع ترینش هیچ کدام شان واقع نیست و نمی شود مگر اینکه بالقوه عاشق باشد!


دیشب به وقت ِ نماز ِ شب ، خوب که توی نخ ِ دلمان رفتیم دیدیم هوای رفتن دارد
یک آرزویی شبیه به "مرگ"
البته این آرزو نه ازسر ِ خسته گی و کم آوردن است که چراغ ِ امیدش از همیشه آبی تر، درسوزوشوریدن است
دنبالش را که گرفتیم رسیدیم به تنهائی اش و یک چیزهایی که نمی شود گفت
وهوای همان چیزها(که جاذبه شان رو به آسمان است نه به زمین و چیزی مثل ِ جو و اتمسفر و خلاصه اینکه سقف و فرش ندارد)، ما را هم برداشت..
شاید تنها مادر بودن مان ، محکم ترین دلیل ِ زمین گیر شدن مان است، دلیل ِ پابند شدن مان ..
البته به نازنین همسرمان بر نخورد و نه به شما آقای عزیز
که چنگ ِ ایشان بر دلمان هست ، هر چند زخمی مان کرده است، مثل ِ تار ِ شما آقای عزیز! که شیار شیار مان کرده است
واما این چنگ بر این تار ، تنها رسوائی می نوازد و تنهائی..
زخم تان دلنیشن!  اما طافت ِ دل ِ ما کم شده است ، آن هم خیلی..
نازک خیال شده ایم ، نازک دل...

کفتر زندانی جانم ، پر و بال ِ رهایی می زند
چنگ ِ تو بر تار ِ زخمی ِ دلم ، نای جدایی می زند
غصه از لای گلویم می رسد تا لای لب
سر ِ الای تو در هستی ِ من، تای خدایی می زند
شرح ِ یکتایی دردی که شدست غمخوار ِ دل
گوش جان را نیست بابی، دق ِ "دا"یی* می زند

* درد(از نوع ِ بی درمانش)

+نوشته شده در 88/11/01ساعتتوسط مریم | |

راستش هر چه فکر می کنیم می بینم به گروه ِ سنی و به گروه ی ذهنی و جنسی و ..خلاصه اینکه به ما نمی خورد که بیاییم و فکر کنیم و بعد  زنده گی کنیم
البته فکر کردن را به شیوه ی شناخته شده منظورمان است..که اصولا ما ناشناخته ایم و ناشناخته ها ما را بیشتر جور می شود..
و ما تا خرخره و حتی بالاتر از آن در عشق است یا هوس است یا زهر است یا هرچه هست ، آلوده شده ایم
و بد جور در این لجن زار است یا باتلاق است یا گِلزارست یا گلزار ست یا  عشق زارست  گیر کرده ایم...
فرع ِ حالمان زیباست
اصل ِ حالمان غوغاست
ظاهری که می خوانید
باطنی که ناگویاست...

خانوم! چه خبر است؟
چه سرو صدایی راه انداخته ای!
حالا یکی حواسش نبود و به ظرف ِ شما خورده و نخورده
ببین چه بریزو  بپاشی، چه جوش و خروشی به پا کرده ای!..
برو خانوم  پی کارت..
همه جا را آلوده کرده ای..

اصلا شما!
ما هنوز ظرف ِخودمان را پیدا نکرده ایم..
دلمان برای اقیانوس ِ شما تنگ شده است،
می گویند اقیانوس ، آلوده گی را پاک می کند
مثل ِ آفتاب ِ نگاهتان
مثل ِ خاک ِ زیر ِ پایتان
ببین! تمام ِ هستی تان ، پاک کننده ست..

این کاسه ی صبر ِ ما ، همه فرسوده
این شربت ِ تلخ و شور ِ ما، آلوده
این هستی ِ پست ِ دم به دم در غوغا
یک لحظه به پای عشق نا آسوده!
دریای شما جوشش هرباره ی عشق
هستی ِ شما امن ترین باره ی عشق
امواج ِ خروشان ِ شما تمثیلی ست
از بحر ِ خدا، دفتر ِ سی پاره ی عشق

حالا چه می شود ما را یواشکی!!(طوری که خودمان هم نفهمیم) گوشه ای ازا ین اقیانوس ِ بی انتهایتان چپه کنید؟!.. اگر ما خودمان را به شما نچسباندیم اسم مان را بگذارید حیف نان حیف ایمان اصلا بگذارید حیف زنده گی..

و نماز ِ شکرگزاری ! سفارش ِ این روزمان است برای هر روزمان..
البته نماز داریم به فرم نمازهای یومیه..قربة الی الله
نمازی داریم وفتی که کار کسی را راه می اندازی، دم دمایی که دارد غرورت از گلدان ِ وجودت سر می کشد بگویی لا حول ولا قوة الا بالله
نماز داریم وقتی که از حسادت می خواهی زیر آب ِ کسی را  بزنی دم فروکشی و بگویی استغفرالله
نماز داریم بعد از دیدن ِ روی زیبا ، بگویی تبارک الله
بعد از دیدن ِ جاه و جلال ِ بالا، بگویی ماشاالله
و خلاصه اینکه خدا بدهد برکت به این هستی ِ همه چا هست !
 و آن هم همه جا و همه جوره اش، شوینده ، پاک کننده از نوع ِ بی منت!
"خوشا آنان که دائم در نمازند"

و در همین راستای همین چیزها دیگر...

خانوم + آقا = ؟...
میله های اراده مان را برداشتیم تا یک آقا ببافیم!!
این آقا که به باغ ِ ما نمی آید
و اصلا در باغ ِ ما نیست حتی با سایه اش هم بیگانه هستند چه رسد به روشنش
و آن آقا هم ، انگار دلشان می خواهد همیشه مارا سرگردان ِ خودشان داشته باشند..
ما هم اینجا می گوییم به ایشان که یا رومی ِ رومی یا زنگی ِ زنگی..
و خلاصه اینکه بعد از دیدن ِ این همه خوابهای آشفته آن هم بعد از رویت ِ ایشان!! تصمیم گرفته شد بی خیال شان شویم
بی خیال ِ هر چه آقا از جنس ِ از قبل آماده شده است!!
هر چند بافتنی مان هم مثل ِ تمام ِ کارهای دیگرمان ، سرکشانه است و خودمان می خواهیم اختراعش کنیم
اما هیچ کاری نشد ندارد، دارد؟!
یکبار که توانستیم
پس اینبار هم می توانیم..
اگر هم احیانا یک وقتی باز دیدید که فیلمان یاد ِ هندوستان کرد ، به روی مبارکتان نیاورید و در ذهن ِ روشن تان آن را فیلترینگ کرده و
فقط یادمان بیندازید که این میل و بافتنی را از دست نندازیم..
قربان ِ سر ِ شما ، خانوم ِ تصمیم های پیش بینی نشده !!

+نوشته شده در 88/10/28ساعتتوسط مریم | |

اینی که می خوانید همانطوری ست و نه همینطوری!!
از بی دردی مان است از سرخوشی ِ بی حد و اندازه مان...
راستش در مرحله ای هستیم که درد حالی مان نمی شود..
قصد ِ اهانت و جسارت به کسی نیست تنها یک اعتراض است برای خودم و تمام...
و به دلایل ِ ناشناخته ای که بهتر است ندادیم در ِ کامنت دونی مان را روی این جسارت ِ همانطوری مان قفل می کنیم..
چندین آقا داریم در واقع
آقای رهبر
آقای همسر
آقایان ِ این دور و بر
و آقای ولی عصر
و یک آقای دیگر هم بعضی ها ممکن است داشته باشند که یک آقای خاص است..
 این آقای ما، آقای رهبر نیستند زیرا از دید ِ کم بین ِ ما دین از سیاست جداست! آقایان ِ این دور وبر هم نیستند زیرا که از دید ِ باعینک مان، سیاست ِ ما عین ِ دیانت ِ ماست!!
و اما می ماند 3 تا آقای عزیز!
و در این میان این دل است که او را هست توان ِ تمیز!!
ولله اعلم!!

به اشتیاق ِ غریبی ، قلب ِ جهان را می شکافد

برای هست شدن!
برای درد شدن!
و این آغاز و پایان ، همان انسان است..
انسان!
که اگر چیزی یا کسی غیر از انسان دیدید تو را به خدا خبرم کنید..
"چه کسی هست تا به اقتدار کوه بر بی ادعایی خود از هر انسانی سر از افتخار شکوه مند عشق برارد ؟" *
من که نتوانستم
اما شما چه ، توانستید؟!...
"چه کسی هست که از سر اخلاص بر غریزه ها و خواهش هایش لبخند زند؟!" *
من که نتوانستم
اما شما چه ، توانستید؟!...

آقا! دلمان گرفته است
ما یک زنیم!
مرد که نیستیم
خانومیم
آقا که نمی شویم..
و شما تا زن نباشی، تا خانوم نباشی
تا درد ِ زائیدن نکشیده باشی، تا شرم ِ باکره گی دریدن نفهمیده باشی
همینطوری همه اش مغرورانه از مردانه گی ات می خوانی ..
هر چه نگاهتان می کنیم سبیل که در بساط ِ مردانه گی تان نمی بینیم ، رگ ِ غیرتتان را هم با همان تیغ ِ اصلاح از ته زده اید..
مردانه های قدیم تمام ِ هیبتشان به سبیلهایشان بود که مثل ِ این شاخک ِ حشرات باهِش رد یابی می کنند!! رد ِ بی ناموسی ها را می گرفت
مردانه های قدیم تمام ِ هیبتشان به رگ ِ غیرت شان بود
وما که خانومیم سرمان نشد این غیرت
آخر سر ِ ما از همان اول گفتند یا باید روسری شود یا مقنعه و یا چادر..
ما هم سرمان کردیم تا یک وقتی دل ِ شما که آقایید نلرزد
که لرزید!!
اصلا به من چه از دل ِ شما
همه اش که شما دل ندارید
بلرزد
آنقدر بلرزد تا ویران شود..
نگو که ما باید تاوان ِ ویرانی های شما را پس بدهیم..
دلم از شما گرفته آقا!
هم از آن زخم ِ ریشه های سبیل تان و هم از این بی ریشه گیتان
از رجز خوانی هایتان
از باد ِ غبغبهایتان
از غرور ِ بی جایتان
از گستاخی بی پایانتان...
هی می گوئید ما مردیم و شما زن!
شما چه می دانید غیرت چیست؟
شما چه می دانید غریزه چیست؟
من هم می خواهم از غریزه برایتان بگویم
از غیرت برایتان بگویم
از عشق..
غریزه یک جنین ِ ذی شعور است نه بی شعور!! در بطن ِ انسان باره گی!
که تنها در حریم ِ عشق می آرامد و خویش را می یابد..
غیرت ، شهامت ِ نیک اندیشیدن است مقابل ِ تعصب ِ جاهلیت ِ خویش
ظهور ِ پیامبروارانه در خویش!
شهامت ِ شنیدن ِ پیامبر ِ خویش است
و با تمام ِ عشق مراقبت کردن است
حمایت کردن است!
تنها عظمت است که غیرت می شناسد آقا!..
و عشق ! توانمندی ِ خلقت است ،
دست به آفرینش زدن است...
اگر عشقی از تو هی بگیرد و هیچ به تو ندهد، آن هرزه گی ست نه آزاده گی!
عاشق ! بالفعل درد است و بالقوه درد شدن است!
دم به دم،
ذره تا ذره
کران تا کران..
حالا دیدی ما هم می توانیم جملات ِ قشنگ قشنگ بگوئیم
اما نمی دانم چرا وقت ِ وقتش ، این جملات مان با اصل ِ حالات مان جور نمی شوند!
شما می دانید چرا؟!
مسئله همیشه همین جاست!
اینکه بعد از شناخت ِ این کلمات، بشود حالاتش را هم شناخت
و بعد از شناخت ِ حالاتش ، بشود همان تعاریف را زنده گی کرد
خود ِ تعریف شد!
اما نمی شود
یعنی تا آن موقع خیلی دیر می شود
مثلا اگر بخواهی همه اش فکر کنی که چنین کنی و چنان کنی، وقت ِ زنده گی کردن شان گذشته
و اگر هم بخواهی زنده گی و یاد بگیری که همینطور باید تاوان پس بدهی..
و حالا من می خواهم باز چادرم را سر بگیرم تا دلتان نلرزد..

و باز شما!
آقای گم شده!
پنهان شده!
بیخ ِ گلوی دلمان استخوان شده!
آقای عزیز!
همینطوری که هنوز بهتان نرسیده ایم، دلمان لرزیده ،
می دانم مهم دل ِ شماست که نلرزد...
.........................
ضمیمه:
امروزبه دست ِ پسرمان از مدرسه شان یک شکلی داده اند! که توی اش یک دختر است و 3تاپسر
بعد گفته اند روی هر که کارش نامناسب است یک ضرب در بکشید
و البته دختر کارش مناسب بود و هر 3 پسر کارشان نامناسب!
من هم زیرش نوشتم که : چرا فقط دختر کارش مناسب است و پسرها همه شان ، کارشان نامناسب؟!
این خودش از همه نامناسب تر است، نیست؟!
راستش نگران ِ پسرهای آینده مان هستم
از اینکه دیگر دلشان نخواهد خوب باشند
اینکه دیگر نخواهند درس بخوانند و مسئول !
اینکه دیگر به روابط شان احترام نگذارند و به خودشان...
یک فکری باید کرد

*فقط بدانید که این دو جمله از خودمان نیست

+نوشته شده در 88/10/26ساعتتوسط مریم |

این شبها خوابم نمی برد
شبهایی که شب نیستند!
این غم که فتیله ی چراغ ِ دل مان شده است زده است بالا
وقتی هم که غم می زند بالا، می زند به سر، می شوی سرخوش!
آن وقت فکرتنگ می شوی و فکرشوره می گیری و
و ایضا دلتان  بسته می شود و مشغول ...


وشما آقای عزیز! که نشستید میان ِ دلم
نمی دانم قسمت نبود که بمانید کنار ِ من
یا من نشد که بمانم نگارتان؟!
مثلا رفتید مرا پیدا کنید وحالا خودتان گم شده اید..

 

شده ام گلدان و شما گل شده اید
یکدانه ترین غم همین دل شده اید
جریان ِ نفسهای شما جادویی ست
عطر ِ دم ِ دل را ز وفا هل شده اید
آقا! ریشه های شما چه غمگین است
تنهایی من را ز کجا "تل" شده اید؟!
آب از سرمان گذشته آقای عزیز
از شوق ِ قدمهای شما گِل شده ایم


و گلهایی که غمشان تیر شده است و به قلب ِ ما نشسته و خودشان می دانند!!
طاقتمان هم بالازده است با همین غم مان ، باهمین جوهر ِ قلم مان..

(دلم بی قرار است و آتشی که روشن شده است هنوز بی تاب است)

+نوشته شده در 88/10/25ساعتتوسط مریم | |

آقا قبول نیست این همه غمبانی!
جانم به لب رسید از این شب ِ طولانی
دل تنگ می شود برای شما ، بس کن
این ناز و غمزه های عزیز مامانی
چندین هزار ماه است که نخوابیدم
این چشم است ! نه تیله ی سیمانی
رفتی که به فرض ِ محال مرا یابی
آقا! چه میشد که به این کم مانی؟
این زن شده یک عاشق ِ رسوایی!!
لعنت به اینکه زنم به دین ِ مسلمانی
آخر آسمان ِ چشم ِ تو مستم کرد
بازش نمی کنی بر این زن ِ زندانی؟
یک ناشناس ِ سر به هوا گفته
کارت شکار ِ دل است و غزل خوانی
آقای غزل بیا و خرابم کن
امشب شده این دل ، غزال ِ بیابانی

هی شما! که زدی به دست ِ ما
دلم را لرزاندی ،حواسم را هم که با گوشه ی نگاهت گیر انداختی و با خودت کشان کشان بردی
حواست هست؟!

حالا چه می شود که نگاهم کنی، آقای چشم تیله ای!
من عاشقم عزیز، اینقدر نگو که تو هم چه بد پیله ای

مادرم می گفت پسر عموی بابا یک روزی، همینطوری می رود به کوه و دشت
بعد همینطوری یکی می خورد بهش و دلش می لرزد
بعد همینطوری هوا برش می دارد و عقل از سرش می پرد
البته من می دانم جریان چه بوده
خدا وقتی در ِ قفس ِ دلش را باز می کند تا بهش آب و دانه بدهد، یک لحظه حواسش پرت می شود و این مرغ ِ لرزیده و ترسیده می پرد بیرون و بعد هم پرواز!..
خلاصه این پسر عموی بابا می شود دیوانه
نه دیوانه ی زنجیری ، دیوانه ی نخجیری!!
اینها را نمی برند تیمارستان، رهایشان می گذارند میان ِ همان کوه و بیابان
حالا من هم دلم لرزیده و هوا برمان داشته ، فقط منتظریم حواس ِ خدا پرت شود، ای خدا چه می شود که بشود؟!
حالا چرا اینطوری  نگاه می کنی؟!
ندیدی که یک زن هم نماز ِ شب بخواند وهم  همسردار و بچه دار، بشود عاشق ِ یک مرد ِ بی بخار!!
ناراحت نباش
نه از موی سرمان آویزانمان می کنند
نه  مرغ ِ بریانمان می کنند
آن دنیا هم مثل ِ همین دنیا می شویم معلق میان ِ زمین و زمان
می گویند به ما صحابه ی  اعراف!!
می برندمان یک جایی بین ِ دوزخ و بهشت ...
حالا تو بگو به دکتر نیاز دارم
آری نیاز دارم
دکتر غم شناس می شناسی؟
غم ِ دلمان بالا زده است..
آن هم خیلی..

+نوشته شده در 88/10/23ساعتتوسط مریم | |

شبها می نشینم و برای تو از خودم می نویسم
و تو گوشم می دهی
برای روزی که هم را ملاقات کنیم

از آسمان ِ تو تا ارض ِ من، همه اقلیم ِ تو
استاد ِ زندگی، هنر ِ فصل، همه تعلیم ِ تو
اضلاع ِ درد و امواج ِ حسی و سطح ِ فکر
ابعاد ِ دید، همه طرحی ز صنعت ِ اسلیم  ِتو
حالا چه فرق می کند که مسلمان شوم به تو
وقتی که اختیار ِ جهان همه هست تسلیم ِ تو


اینکه هر "چیز" یک چیزی ست
و "همه چیز" یک "چیز" است و آن یک چیز در همه چیز!! چه فرقی می کند؟!
ببین آقا! درد ِ من که این نیست
غصه ی من چیز دیگری ست
پریشانی های چند روزه ام، داستان ِ دیگری ست
داستان ِ دانه ای که در شوره زارست و دانه ای که در بیشه زار است
این یکی می روید و می بالد و اگر دست ِ روزگار یارش باشد!! به بار می نشیند
و آن یکی که در شوره زاراست ...!
خوب مگر آن هم چیزی نیست؟!
نیست؟!
نگو که آمده است بر گردن ِ روزگار وبال بشود
یا برای این و آن دانه، مثال بشود!!
نه عزیز!
می دانی؟
من اصلا به تو ایمان نیاورده ام
به خودم ایمان نیاورده ام!
کاش به من هم عقل می دادی تا معادله ببندم و جمع کنم و تفریق کنم و نتیجه گیری کنم و بعد ایمان بیاورم
آرام بگیرم..
نه!
معادله های من معادله های همه مجهولی ست!
هیچ چیزدر آن - نه "تو" و نه "من" - معلوم نیست!!
من آخر به همین بی ایمانی می میرم
مرگی که آرزوی من است
به دنبال ِ من است..
نه حکمتت را می دانم و نه می خواهم بدانم
نه علمت را خواهانم و نه منت ِ بی منتت را در گمانم..
به التماس ِ این پریشانی ام
آنقدر تو را به سرزنش می خوانم !!  تا بیخ بیخ ِ وجودم از میخ میخ ِ وجودت جدا شود
جدا شوم...

دوست عزیزی که قرار ِ نقد داشت و نمی دانم چه شد که قرار نگذاشت
البته دلیل منم که نقد هم نمی دانم
الهی که خوب باشید
خواستم ببینید نقد ِ مرا
من نقد می شوم
تحلیل می روم
ذره ذره می شوم و باز یکی می شوم و باز...

+نوشته شده در 88/10/21ساعتتوسط مریم | |

یک جایی هست؟!
همین نزدیکی ها
همین حوالی
یک جایی هست؟!
که هر چه از تو گم شده است را بتوانی پیدا کنی؟!
مثل ِ همین دفتر ِ گم شده هایی که خودمان داریم!
فقط بگو یک جایی هست؟!


گفتم بیایم و یک گوشه ازجهان ِ تو
پنهان شوم ز همین درد ِ بی امان ِ تو
چندی گذشت و دلم تنگ شد برای "من"
قلبم گرفت و نفس بند شد به جان ِ تو
اصلا قرار ِ ما که نبود این گرفته گی!!
توری که زد مرا، ز ِ کمند ِ گمان ِ تو
هی می شوی بهانه که "من عاشقم" ولی
آخر مگر نمی شود این بنده گی ضمان ِ تو؟
حالا منم شده ام زاهد ِ میخانه جوی ِ مست
این قصه ای که شده زخم  در زبان ِ تو


یک زمانی همین جا که می شد نوشت ، می شد آرام گرفت
می شد سبک شد ...
اما حالا همین جا که هنوز می شود نوشت ، دیگر نمی شود آرام گرفت
نمی شود سبک شد!
از بس سنگین شده است دلم ...
یک زمانی که همان نمازت را می شد خواند ، می شد آرام گرفت
می شد سبک شد..
اما حالا همان نمازت را که هنوز می شود خواند ، دیگر نمی شود آرام گرفت
نمی شود سبک شد!
از بس سنگین شده است جانم...

+نوشته شده در 88/10/20ساعتتوسط مریم | |